#پروانه_ی_من_پارت_194
-باشه..پس شما برید داخل ماشین بشینید..من خودم بهشون خبرمیدم.
و با ریموت در ماشین را باز می کند.
به ناچار به سمت ماشینش حرکت می کنم..چندبار دیگر هم که مسیح نتوانسته بود مرا برساند هر چه اصرار کرده بود قبول نکرده بودم و اگر حالا هم قبول نمی کردم مطمئنا بد میشد.آن هم وقتی این مرد اینقدر به من لطف داشت!
کمربندش را می بندد و نگاهی کوتاه به من می اندازد.
جواب نگاهش را می دهم و می گویم:خیلی تو زحمت افتادین مهندس..
از پارکینگ شرکت بیرون می زند..
-این حرفا چیه خانم..شما رحمتین!خیلی سخت میگیرن مسائل رو..فکر نمی کردم بعد از گذشت چندماه همکاری توی این شرکت اینقدر هنوز سختتون باشه..
-نه..راستش نمی خوام به بقیه زحمت بدم.فقط همین..!وگرنه خودتون هم می دونین که من توی این شرکت بزرگ با شما و مهندس صدر بیشتر از بقیه آشنا هستم و البته راحت تر!
-خب دیگه..پس اینقدر معذب نباشین...الانم اگر آدرس رو بگین من برسونمتون...وگرنه که خوشحال میشم شام رو هم در خدمتتون باشم..
لبخندی به شیطنت نهفته در حرفش میزنم.
-ای بابا..بیشتر از این من رو شرمنده نکنین مهندس..
و آدرس رو بهش میدم و او حرکت می کند به سمت خانه ام.پ!
این 20 دقیقه ی فاصله ی بین شرکت و خانه ی من را با حرف زدن در مورد مسائل هتل و طراحی هتل وکارهای شرکت ..می گذرانیم و وقتی ماشین را جلوی در خانه خاموش می کند می فهمم که چقدر این 20 دقیقه زود گذشته بود..درست مثل روزهایی که مسیح همراهی ام می کرد و برخلاف روزهایی که با راننده شرکت به خانه برمی گشتم.
به سمتش می چرخم.
-خیلی ممنونم بابت امشب...واقعا زحمت کشیدین مهندس..بفرمایید داخل... شام رو مهمون من باشین..
romangram.com | @romangram_com