#پروانه_ی_من_پارت_193
-کمی کارهام زیاد بود..طول کشید.ولی الان دارم میرم.
-آهان..خسته نباشین...منم دیگه داشتم می رفتم!
کیفم را در دستم جابجا می کنم و میگم:مرسی..شمام خسته نباشی..با اجازه.
و به سمت در حرکت می کنم.وارد آسانسور می شوم و دکمه پارکینگ را میزنم.با توقف آسانسور از اتاقک فلزی بیرون می آیم و به سمت نگهبانی حرکت می کنم.
هنوز چند قدم به نگهبانی مانده بود که صدای مهندس وفایی متعجبم می کند و باعث می شود در جایم بایستم.
به آهستگی به سمتش می چرخم و می بینم که به سمتم می آید.
-خانم رستگار..شما هنوز نرفتین ؟!
به صورتش نگاه می کنم:نه..داشتم می رفتم..توی شرکت کمی کارهام طول کشید.
-اتفاقا من هم کارهام امروز یکم طولانی شد..ولی حتما امروز بالاخره سعادت بوده که اول شما رو برسونم و بعد خودم برم..
سرم را بلند می کنم و در جواب تعارفش برای رساندم می گم:خواهش می کنم..من مزاحم شما نمیشم مهندس..مثل روزهای قبل با راننده شرکت میرم..مسیر شما رو هم طولانی نمی کنم..شما هم خسته این.
اصرار می کند.
-این حرفا چیه خانم..جناب صدر اگه بشنوه مطمئنا من و مواخذه می کنه...بعدم یعنی من از راننده شرکت رانندگیم بدتره؟!
با این حرفش هم کمی شرمنده میشوم و هم معذب!اگر به خودم بود قبول نمی کردم.ولی این مرد با حرفش کاری کرده بود که توی رودربایستی قرار گرفته بودم.
-ای بابا..این حرفا چیه.. منظورم این نبود مهندس..ولی خب..باشه!پس مزاحمتون میشم..ولی اگر اجازه بدین قبلش به نگهبانی خبر بدم..
romangram.com | @romangram_com