#پروانه_ی_من_پارت_192
از جایم بلند می شوم.بدم نمی آمدکه با او برگردم ولی..کارهایم ..طرح هایم مانده بود و نمی شد بی خیالش بشوم.
-ممنون..ولی واقعا خیلی کار دارم.فردا هم که باید برم تهران..دارم طرح هام رو جمع و جور می کنم...شما برید..ایشا..دفعه ی بعد!
اصرار نمی کند ولی خطی که روی پیشانی اش می افتد نشان می دهد که انگار دوست داشت که بعد از چندروز،خودش من را برساند.
-باشه...اگه این دفعه ی بعد فردا باشه چی؟ فردا خودم میام و میبرمت فرودگاه!فقط نگو که فردا می خوای با آژانس بری و نمی خوای مزاحم من بشی!
خنده ام می گیرد.انگار خوشش می آمد که گاهی نقش همراه من را بازی کند.
-باشه..فردا صبح منتظرتونم.خب..با من کاری ندارین الان؟!
پشت میزش قرار می گیرد.
-نه..قبل از رفتن میام یه سر به اتاقت میزنم...می تونی بری!
سری تکان می دهم و به سمت در اتاق حرکت می کنم.
* * *
کارهایم کمی بیشتر از انتظار طول می کشد و وقتی درب اتاق را قفل می کنم می بینم که مرادی هم مشغول جمع کردن وسایلش است.با دیدن من فوری به حرف می آید.
-اِ خانم مهندس..شما هنوز توی شرکتین؟!فکر کردم رفتین..
عجیب بود که مرادی که چیزی از چشم هایش دور نمی ماند این حرف را بزند.
romangram.com | @romangram_com