#پروانه_ی_من_پارت_191
و با اتمام حرفش لبخندی مهربان که احساس می کنم زیادی به لبخندهای مهوش جون شباهت داشت بهم میزند.
-من خیلی یه دفعه ای این ایده به ذهنم اومد..اونم درست وسط حرف های شما و مهندس وفایی..اصلا فکر نمی کردم که اینقدر استقبال کنید..
با دکمه ی سرآستینش مشغول می شود.کمی مکث می کند.
-بله...انگار مهندس وفایی هم خیلی خوشش اومد..هر چند اون همیشه کارهات رو تحسین می کنه...
با گفتن این حرف سرش را بلند می کنه و نگاه نافذش رو بهم می دوزه!
-مهندس وفایی خیلی به من لطف دارن..درست مثل شما!
احساس می کنم که لب هایش کج می شود..لبخند نه!کج می شود.چیزی شبیه پوزخندی که دلیلش کمی برایم نامعلوم بود.
-مهندس وفایی هیچ وقت از کسی اینطور تعریف نمی کرد..برای من هم جای تعجب داره!اوکی..بگذریم..
حرفش دوپهلو بود.طعنه داشت!نکته داشت..که من هم نکته اش را گرفتم.ولی به روی خودم نیاوردم و حرف را عوض کردم.
-حالا جدی می خواین از فردا کار رو شروع کنین؟!
برگه های جلویش را مرتب می کند و نگاهی کوتاه هم به سمت من روانه می کند.
-آره..می خوام تا اوایل هفته ی جدید تموم بشه!درگیر یه پروژهی سنگین دیگه شدم و زیاد وقت ندارم به هتل برسم.از طرفی ذهنمم خیلی مشغوله .تمام خورده کاری های هتل هم تموم شده و فقط همین قسمت لابی به نظرم یکم مشکل داشت که اونم حل شد..البته با کمک تو..
و با لبخند نگاهم می کند و از جایش بلند می شود.به سمت میزش حرکت می کند و در همان حین می پرسد.
-امشب یکم زودتر میرم خونه..قبلش خودم می رسونمت خونه!کاری که تو شرکت نداری ؟!
romangram.com | @romangram_com