#پروانه_ی_من_پارت_190

-مهندس جان..یعنی هرچی که من و شما تو این یه ساعت حرف زدیم..به این خوبی نتیجه نداده بود..

پو رو به من می کند و با تحسین ادامه می دهد.

-خانم شما زدین رو دست ما!قصد ادامهی تحصیل رو ندارین؟شاگرد چی؟تعلیم نمیدین؟!

از تعریف و تمجیدش ،لبخند به لبم می آید.وفایی با اینکه هم سن و هم ردیف من و مسیح بود،ولی همیشه خیلی رک و راست حرفش را میزد و من در این مدت به خوبی به این اخلاقش پی برده بودم.

-خجالتم ندین..من فقط یه طرح کوچیک ارائه دادم..بازم تصمیم با شما آقایونه!منم فقط خواستم یه نظری داده باشم .

مسیح عینکش را از روی چشمش برمیدارد و در حالیکه به چشمانم نگاه می کند می گوید:همین طرح رو اجرا می کنیم.

متعجب نگاهی به مسیح ،که با نگاهی پر تحسین همچنان به من خیره شده است می کنم.وفایی هم که همچنان لبخند میزد و من هم همچنان غافلگیر بودم. پیش خودم فکر می کردم که خوششان بیاید ولی فکر نمی کردم به این سرعت بپذیرند.

وفایی سکوت را می شکند.

-خب دیگه..پس من برم تو اتاقم تا به کارام برسم...مهندس جان تبریک می گم.

و با لبخند ادامه می دهد.

-خانم تبریک می گم ..با این ذهن خلاقی که دارین..فکر کنم اینجا موندگار بشین...برای پروژه های بعدی هم از الان خودتون و آماده بکنین!

لبخندی به صورتش می زنم و تشکر می کنم.وفایی که از پشت میز بلند می شود من هم از جایم بلند می شوم.ولی مسیح می گوید که من بمانم ،چون می خواهد در مورد طرح کمی بیشتر حرف بزند تا از فردا برای اجرایش اقدام کند.وفایی هم با گفتن،من را هم در جریان بگذارید اتاق را ترک می کند.

من می مانم و مسیح صدر و ....چشمانی که مرا مهمان خودش خوانده بود!

**

خودکار را زمین می گذارم و به صندلی تکیه می دهم.مسیح همچنان به برگه نگاه می کند و عینکش را مرتب می کند.همانطور که او را نگاه می کنم ،نگاهم را شکار می کند و می گوید:ایده ی خیلی جالبیه!اگر میدونستم یه همچین طرحی توی ذهنت داری از اول ازت می خواستم که نظر بدی..

romangram.com | @romangram_com