#پروانه_ی_من_پارت_189


-انگار مهندس زودتر از من رسیدن!

نگاهی به سمت من می اندازد و با برگه ی زیر دستش مشغول می شود و جواب من را هم می دهد.

-بله..اتفاقا داشتیم می گفتیم حتما سرگرم طراحی شدین و یادتون رفته!

دست هایم را روی میز قفل هم می کنم و کمی خودم را جلو می کشم.چرا باید به دروغ حرفش را تایید می کردم.سکوت بهتر از هر جوابی بود.من ،نه تنها مشغول طراحی نبودم،بلکه تمام فکرم پیش حرف های او بود.

سکوتم را که می بیند سرش را بلند می کند و رو به من و وفایی که درست روبروی هم نشسته بودیم نگاه می کند.

-خب..هر دوتون متوجه شدین که برای چی اینجایین..

و شروع به صحبت می کند و از ایده اش می گوید.کم کم یخ های من و وفایی هم آب می شوند و هر دو شروع به پیشنهاد دادن می کنیم.البته..مهندس وفایی بیشتر از من پیشنهاد می دهد و با مسیح وارد بحث می شود!

من بیشتر سعی می کردم که شنونده باشم و در آخر حرفی بزنم که باب میل باشد.مشغول صحبت بودیم که خانم مرادی آب میوه می آورد و می رود.دقایقی بعد دوباره بحث را شروع می کنیم و من روی کاغذ طرحی که به نظرم آمده بود را در ابعادی کوچک و نمادین می کشم تا آخر حرف هایشان نشانشان بدهم.

-خب خانم رستگار شما نظری،پیشنهادی؟چیزی ندارین؟!

به مسیح و وفایی که هر دو من را نگاه می کردند نگاهی کوتاه می کنم و نگاهم را به برگه ی زیر دستم می اندازم.

-نظر که چرا..یه ایده دارم..البته جز اونایی که گفتم..

و برگه را نشان هر دویشان می دهم.و شروع به صحبت می کنم.

-به نظرم با اون تغییراتی که مد نظر شماست و همچین هم کوچیک نیست...یه همچین طرحی به درد لابی می خوره..البته من از نظر یه کارشناس طراحی داخلی این حرف رو دارم میزنم و شاید به نظر شما یکم با اون ایدتون متفاوت باشه..ولی در اصل همون کاری که شما می خواین انجام بدین رو به یه روش دیگه انجام میده و طراحی داخلی رو هم زیباتر جلوه میده!

مسیح متفکر ،عینکش را جابجا می کند و وفایی لبخند میزند.


romangram.com | @romangram_com