#پروانه_ی_من_پارت_188
خنده ای آرام می کنم و صاف می نشینم.
-البته..ضرب المثل به جایی بود.همین الان بیام؟!
قدمی از میز دور میشود...
-تا 15 دقیقه دیگه وفایی هم میاد.خواستی می تونی از همین الان مهمون چشمای من و اتاقم باشی!
و با لبخندی به سمت در حرکت می کند.
**
تمام این 15 دقیقه را بی اراده به حرفی که مسیح زده بود فکر می کنم.تا بحال اینطور حرف نزده بود.همیشه حرف هایش..نگرانی هایش..و حتی محبت هایش جور دیگری بیان می کرد و برایم جای تعجب داشت که امروز ،اینطور واضح،در چشمانم نگاه کرد و گفت که خوشحال میشود من مهمان چشمان و اتاق او باشم!
سرم را تکان می دهم.هرچه فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم.بهترین کار این بود که بلند می شدم و به اتاق او می رفتم.نگاهی به خودم درون اینه می اندازم و دقایقی بعد از اتاق خارج می شوم.
برای مرادی که پشت میزش نشسته بود و با خروج من از اتاق،نگاهش به سمتم کشیده شده بود سری تکان می دهم .رنگ موهایش که نیمی از آن روی صورتش ریخته بود آنقدر قشنگ شده بود که ناخودآگاه نظر را به خودش جلب می کرد..جواب تکان دادن سرم را با لبخند و نگاهی کنجکاو پس می دهد.
ضربه ای آهسته به در اتاق مسیح میزنم و قبل از اینکه صدایش را بشنوم وارد اتاق می شوم.با دیدن وفایی آن هم در کت و شلوار رسمی اش،سلام می کنم.امروز صبح او و مسیح را کمتر از همیشه دیده بودم.
وفایی هم با دیدن من فوری از جایش بلند می شود.
-سلام خانم رستگار..به به..
و رو به مسیح می کند و می گوید:مهندس جان..دیگه الان مغزای متفکر دورت جمع شدن!و به خودش و من اشاره می کند و با خنده می گوید:خانم شمام حاضرین کار رو شروع کنیم؟!
دو قدم باقی مانده را زیر نگاه خندان مسیح و لب های به لبخند نشسته ی مهندس وفایی طی می کنم و پشت میز رسمی اتاق کنار دو مرد قرار می گیرم.
رو به مسیح می کنم.
romangram.com | @romangram_com