#پروانه_ی_من_پارت_187
تماس را قطع می کنم و به مسیح که همچنان دست به سینه جلوی میزم ایستاده نگاه می کنم و با لبخند می گویم:
-بابا بود..کلی هم سلام رسوندن براتون.
با همان پوزیشن جوابم را می دهد.
-سلامت باشن..
و با کمی اخم ادامه میدهد.
-ببینم خانم..حالا دیگه کسی رو جز باباتون ندارین؟پس حکم ما اینجا چیه؟!
و دلخور نگاهم می کند..
راست می گفت ..می توانستم راحت اعتراف کنم که از روزی که با خانواده ی دو نفره ی صدر آشنا شده بودم کمتر از قبل احساس دلتنگی و تنها بودن به سراغم می آمد.در بی حواسیه کامل این حرف را زده بودم و نمی دانستم حالا چطور باید جمعش می کردم.آن هم با این دلخوری مسیح و اخم های نمادینش!
-شما چرا فوری دلخور میشین ..آخه من داشتم یه جورایی دلگرمی میدادم به بابا..خودتون هم خوب می دونین که من با شما و مادرتون خیلی احساس راحتی می کنم..شما رو عضوی از خانواده ام می دونم.اگر اینطور نیست بگین نیست؟!
اخم هایش به کنار می رود و چشمانش می خندد.خودش هم خوب می دانست که اگر هفته ای دو بار نمیشد،هفته ای یک بار را به دیدن مادرش می رفتم و با او تلفنی هم صحبت می کردم.خودش هم که هر روز کنارم بود.حتی در این چندوقت بیشتر از پدرم کنارم بود و همانند او همه جوره حمایتم می کرد.
-می دونم..خواستم یکم از این قضیه سو استفاده کنم و سربه سرتون بذارم..خب!حالا یکم وقت دارین که باهاتون یه مشورتی بکنیم خانم طراح؟!
لبخندی میزنم و دست هایم را توی سینه جمع می کنم و کمرم را به پشتیه صندلی تکیه می دهم.
-البته..حالا در چه موردی هست این مشورت؟!
-می خوام یه سری تغییرات توی لابی هتل اجرا کنم.قبلش گفتم با تو و مهندس صفایی یه مشورتی کنم.همیشه می گن دوتا مغز بیشتر از یه مغز کار می کنه!حالا ما که میشیم 3 تا!
romangram.com | @romangram_com