#پروانه_ی_من_پارت_186

-باشه دخترم..کاری داشتی صدام بزن.

سری تکان می دهم و حوله به دست وارد حمام می شوم.

فردا برای ساعت 10 صبح به سمت تهران بلیط داشتم.این روزها رفت و آمدم بیشتر از قبل شده بود.بچه ها با انرژی بیشتری روی طرح ها کار می کردند و هنوز هم خیلی از کارها باقی مانده بود.تغییرات جزیی که توی طرح با همفکری حامد و یاسی ایجاد کرده بودیم نزدیک به یک ماه وقتمان را گرفته بود و باید با سرعت بیشتری کار را پیش می بردیم.هر بار که به هتل می رفتم و از نزدیک می دیدمش استرسم بیشتر از قبل می شد و آن شب را با کلی تشویش به صبح می رساندم..دلم می خواست زنده باشم و روز افتتاحیه هتل را ببینم..

وان که پر می شود دست از فکر کردن برمیدارم و خودم و افکارم را به دست آب خنکی که انتظارم را می کشد می سپارم.



* * *



-نه بابایی..بلیطم شد برای فردا صبح!

...

-نه قربونت برم..لازم نیست بیای دنبالم.خودم یه راست میام اول شرکت پیشتون.ناهار رو کنارتون هستم..ولی بعد از ظهرش با بچه های گروه یه جلسه مهم دارم.یکی دو روزی رو مهمونتون هستم..

صدای خنده ام بلند است که ضربه ای به در اتاق می خورد و سر مسیح از لای در اتاق نمایان می شود.او هم لبخند به لب دارد و نگاهم می کند.اجازه ی ورود می خواهد که با دست و چشمانم بهش می گویم که به داخل بیاید و در همین حین جواب بابا را هم می دهم.

-آره باباجون...خوب میشه اگه یه زنگ به عمه اینا هم بزنید و اونام باشن..دلم واسشون تنگ شده!

نگاهی به مسیح می کنم که حالا جلوی میزم ایستاده و انگار چیزی می خواهد.و باز جواب دلتنگی بابا را می دهم.

-منم دلم براتون تنگ شده..خودتون که خوب می دونین..مگه منم جز شما کی و دارم!

در جواب تمام نگرانی ها و دلتنگی هایش لبخند می زنم و با گفتن چندتا چشم خیالش را از بابت خودم راحت می کنم.ولی مگر خیال پدر و مادر ها به این آسودگی راحت می شود؟!

romangram.com | @romangram_com