#پروانه_ی_من_پارت_185


صدای زری خانوم باعث می شود دستم روی بند مانتو که در حال باز شدن بود بی حرکت بماند.

-خانم جان الان ناهار می خورین؟!

آنقدر گرمم بود که میلی به ناهار نداشتم..هرچند به لطف مسیح امروز صبحانه مفصلی در شرکت خورده بودم.با به یاد آوردن میزی که چیده بود لبخند به لبم می آید.انگار که من و مهندس وفایی و خودش چقدر صبحانه می خوردیم که تهیه یک همچین میزی را دیده بود!هرچند باخته بود و نباید دیگر کم می آورد!آن هم با سر به سر گذاشتن های مهندس وفایی که دیگر انگار داشت کلافه میشد.

بند را باز می کنم و جواب زری خانم را میدم.

-زری جون..من می خوام دوش بگیرم.اگه خیلی گرسنه ای شما بخور..

صدایش از نزدیکی در اتاقم می اید و لحظه ای بعد خودش در چارچوب در اتاق ظاهر می شود.

-نه دخترم..منم زیاد گرسنه نیستم.صبر می کنم با هم غذا بخوریم.تنهایی غذا خوردن که لطفی نداره!

لبخندی به صورتش می زنم.

-خلاصه که ما تعارف با هم نداریم که...من اونقدر گرممه که اگه دوش نگیرم مطمئنا گرمازده میشم.امروزم با مهندس رفتیم یه سر به هتل زدیم..بیشتر تو این گرما اذیت شدم..

-آره دخترم..تو هنوزم به این گرما عادت نداری...

موهایم را باز می کنم و تکان می دهم.بلندی اش داشت اذیتم می کرد و دلم می خواست یه فکری به حالش می کردم...

-آره واقعا..خودمم در عجبم که چطور یک سال اینجا دوام آوردم..هرچند بابا هر هفته می اومد کنارم!

و می چرخم سمت زری و می گم:پس من رفتم حمام..زودی میام.باشه؟!

لبخندی به رویم می زند.


romangram.com | @romangram_com