#پروانه_ی_من_پارت_184

با دیدن مهوش خانم لحظه ای قلبم درون سینه می لرزد.مادر من هم همیشه با لبخند از من استقبال می کرد و حالا،چند سال بود که از دیدن لبخندش محروم بودم..

پریا همچنان به مسیح آویزان بود و برایش سخنرانی می کرد که انگار خیلی وقت است او را ندیده،خنده ام می گیرد و مهوش خانم هم متوجه ی این خنده می شود.

-پریا جان..بزار مسیح بره دست و صورتش رو بشوره..بعد میاد پیش ما..

و رو به من می کند.

-دخترم تو هم برو لباسهات رو عوض کن..منم به محبوبه میگم که میز رو با کمک پریا بچینه!مگه نه پریا؟!

پریا با این حرف خاله اش،حلقه ی دستانش را از دور دست مسیح با اکراه باز می کند و زیر لب اوکی می دهد.من هم با گفتن چشم به سمت پله ها حرکت می کنم.

لباس های راحتی ام را می پوشم و به جمع برمی گردم.ناهار خوشمزه ای را کنار هم میخوریم و از سربه سر گذاشتن مسیح با پریا کمی می خندیم.خوب بلد بود چطور صدای پریا را در بیاورد..

با مسیح دوباره به شرکت برمی گردم و تا شب مشغول طراحی می شوم.نمی دانستم واقعا چه حکمتی بود که اینقدر آرام بودم و هیچ مشکلی در طرح هایم نبود.قبل از اینکه به خانه برویم با زری خانم تماس می گیرم.بعد از کمی حرف زدن به او می گویم که فردا به خانه برود و منتظر من باشد.چون فردا به خانه ام برمی گشتم و امشب آخرین شبی بود که در خانه ی صدر ها می خوابیدم!

با این فکر لحظه ای دلم برای این چند روزی که در خانه ی مسیح و کنار مادرش گذرانده بودم تنگ می شود،ولی همیشه راه رفتنی را باید می رفت و این هم استثنا نبود.وقتی خیالم از بابت زری خانوم راحت می شود طرحم را کامل می کنم و منتظر آمدن مسیح می شوم.



* * *



سه ماه بعد

طبق روال این چند روز با راننده شرکت،به خانه برمی گردم !انقدر هوا گرم و نفسگیر شده بود که حتی وقتی از ماشین پیاده میشدم و راه کوتاه حیاط تا خانه را ،راه رفتم احساس گرمازدگی بهم دست میداد.توی این چندروز که با مسیح بر نمی گشتم احساس عجیبی داشتم..احساس می کردم که چیزی این وسط کم است،ولی اینطوری بهتر بود.توی این چندماه زیاد زحمت من را کشیده بود و من دلم نمی خواست بیشتر از این از کارهای خودش به خاطر من بزند و وقتش را بخاطر من جور دیگری تنظیم کند.هر چند که با کلی ناراحتی قبول کرده بود که من به تنهایی و با راننده شرکتش برگردم ولی من،خیالش را بابت همه چیز آسوده کرده بودم که هیچ اتفاقی برایم نمی افتد،که اگر می خواست دوبباره اتفاقی بیفتد در این چند ماه می افتاد.

زری خانوم با شربت خنک خاک شیر و لیموی تازه کنار سینی انتظارم را می کشید.لبخندی به چهره ی شکسته اش میزنم و سلام می کنم.ایستاده ،لیوان شربت را تا ته سر می کشم و لیموی ترش کوچک را دردست می گیرم و راهیه اتاق می شوم.

romangram.com | @romangram_com