#پروانه_ی_من_پارت_183


-سلام..اومدین؟!

می خندد و قامتش را کامل جلوی دیدم قرار می دهد.

-اومدم ولی با تاخیر..

و نگاهی به اتاق می اندازد.

-انگار همه ی کارها رو تنهایی انجام دادین..

از پشت میز بلند می شوم.

-کاری نکردم که...تازه اصل کارم شروع شده!مشغول طراحی بودم.می خواین ببینین؟!

با تمایلی که در صورتش کاملا نمایان بود قدم به سمت میز برمیدارد.

-البته...

و با لحنی شوخ اضافه می کند:فکر کردی واسه چی آوردمت شرکت؟می خواستم همیشه اطلاعاتم در مورد پروژه آپدیت باشه!

و خودش آرام می خندد و باعث می شود من در سکوت به او لبخند بزنم.

طرح را نشانش می دهم و وسایلم را جمع می کنم تا با هم به خانه برگردیم...مطمئنا پریا و مهوش خانم حالا با انتظار ما نشسته بودند.

مسیر شرکت تا خانه در سکوت و شنیدن موزیک ملایمی که پخش می شد می گذرد.من هم شده بودم زحمت برای این خانواده!باید سریعتر فکری می کردم.هر چند که دلم نمی خواست به تنهایی به آن خانه برگردم و آن اتفاقات دوباره تکرار شود.با این فکر که حتما امشب به زری خانوم زنگ میزنم از ماشین پیاده می شوم.

پریا با خوشحالی به استقبالمان می اید.برعکس روز اولی که این دختر را دیده بودم،حالا احساس بهتری بهش داشتم و لوس بازی هایش را بیشتر از قبل درک می کردم..من با اینکه تک بچه بودم و من هم عزیز و دردانه ی پدر و مادرم،ولی در این حد لوس نبودم که پریا با داشتن یک خواهر و برادر دیگر اینطور بود.


romangram.com | @romangram_com