#پروانه_ی_من_پارت_182
نگاهی بهش می کنم:خوبه..پس منتظرتونم.
-اوکی خانم...پس من رفتم.فعلا..
و به سمت در قدم برمیدارد.من هم بی اراده قدمی به جلو برمیدارم و تا متوجه می شوم سرجایم می ایستم.با نگاه هم بدرقه اش می کردم کفایت می کرد.
دستش روی دستگیره است که بر میگردد سمتم.
-راستی...
منتظر نگاهش می کنم.
-زیاد خودت رو اذیت نکن..فوقش کارا موند خودم میام و باهم بعد از ظهر ترتیبشون رو میدیم.اوکی؟!
لبخندی بزرگ صورتم را پر می کند.انگار چقدر کارهای من سخت بود که می گفت به بعد از ظهر موکولش کنم.
-شما برید...مراقب خودتون هم باشین..
جدی نگاهم می کند.
-تعارف نکردما!نمیخوام خودت رو خیلی خسته کنی!
جوری نگاهش می کنم که خودش معنای نگاهم را می فهمد و با خنده سری تکان می دهد و از در خارج میشود.
به در بسته نگاه می کنم و سرتکان میدهم.یعنی این مرد فکر می کرد که من خودم به تنهایی از پس این کارها برنمی ایم؟!یا نگران تنهایی کار کردن و خسته شدن من بود واقعا؟!
**
مشغول طرحی بودم که صدای مسیح را از پشت در می شنوم که داشت با منشی اش صحبت می کرد.نمیدانم صدای مسیح آنقدر بلند بود یا گوش های من جدیدا با صدای او خوب ارتباط برقرار می کرد.سعی می کنم طرح را تا قبل از آمدن مسیح به اتاق به جایی برسانم و بعد جمعش کنم..ولی سیح طولی نمی کشد که در اتاق را باز می کند و به داخل اتاق سرک می کشد.در سلام کردن پیش دستی می کنم.
romangram.com | @romangram_com