#پروانه_ی_من_پارت_181


آرام و مردانه می خندد و باز هم به سمت میز می رود و این بار روی مبل های کرم قهوه ای به راحتی لم می دهد و فنجان قهوه اش را برمیدارد.

بعد از خوردن قهوه باز هم هر دو مشغول می شویم.صدای موبایلش که بلند می شود دست از کار می کشد.کوتاه به سمتش نگاه می کنم و خودم را مشغول می کنم.ولی نمیدانم چرا تمام حواسم پی مکالمه اش رفته!و طولی نمی کشد که متوجه می شوم آدم پشت خط چه کسی می تواند باشد!

هنوز تلفن مسیح تمام نشده که صدای موبایل من هم بلند می شود.مسیح سرش را به سمتم می چرخاند لبخند می زند.با دیدن اسم حامد بر روی صفحه نفسی اسوده می کشم و صفحه را برای برقرار شدن ارتباط لمس می کنم.

صدایش مثل همیشه سرحال است.پر از شوخی و خنده مکالمه را شروع می کند و همانطور هم به اتمام می رساند.صدای یاسی هم می اید.اگر نمی امد باید تعجب می کردم.این دو مثل دوقلوهای بهم چسبیده بودند که انگار جدا نمیشدند هیچ وقت!

مکالمه ام که تمام می شود مسیح که روی مبل نشسته بود از جایش بلند می شود.

-خانم مهندس اگر اجازه بدین من مرخص بشم...یکم کار برام پیش اومده!مشکلی که نیست؟!

گوشی را روی میز می گذارم و به سمت مسیح که در چند قدمی ام ایستاده حرکت می کنم.

-نه..چه مشکلی؟!خیلی هم تا اینجا لطف کردین..من واقعا نمی دونم چطور باید تشکر کنم..

دستش را درون جیب کتش میبرد و من به این فکر می کنم که چقدر این ژست به او می اید.

-تشکر لازم نیست..همین که بدونم اینجایی و همه چیز خوب پیش میره،عالیه!دیگه حرفی می مونه؟!

حرفی نمی ماند.مگر او جای حرف هم باقی می گذاشت.من را به راستی با حرف هایش خلع سلاح می کرد.

-نه...ولی باید بگم،واقعا ممنونم.بابت همه چیز.

چند لحظه ای به چشمانم نگاه می کند و بعد با لبخند دستی میان موهایش می کشد.خم میشود. کتش را از روی دسته ی مبل برمیدارد و همانطور که مشغول پوشیدنش است به من نگاه می کند و حرف میزند.

-سعی می کنم به موقع برگردم شرکت.منتظرم باش ..خودم میام دنبالت تا با هم برای ناهار بریم...خودمم به مامان زنگ میزنم که یه وقت نگران دیر اومدنمون نشه..پس با خیال راحت به کارهات برس.چطوره؟!


romangram.com | @romangram_com