#پروانه_ی_من_پارت_180
-اوکی..پس بریم.مامان جان خدافظ...
مهوش خانم هم ایستاد و با نگاهش هر دوی ما را بدرقه کرد.لحظه ای چشم هایم را می بندم و باز می کنم.امروز باید شروعی دوباره را تجربه می کردم.دلم می خواست همه چیز را عوض کنم..و باید هم این کار را می کردم.
کمربندم را می بندم و منتظر می شوم تا مسیح هم بنشیند و ماشین را به حرکت در بیاورد.مثل همیشه بوی عطرش زودتر از خودش می اید.با لبخند نگاهم می کند.
-بریم خانم رستگار؟!
با لبخند سر تکان می دهم و به این فکر می کنم که چقدر خوب بود که در این لحظه مسیح کنارم بود.که مردی بود که حمایتم می کرد.خواسته و ناخواسته!که با نگاه کردن به او و لبخندش خیلی چیزها فراموشم می شد و بادم می رفت که روزی از تمام مردها بیزار شده بودم.
**
هر کاری می کنم مسیح قبول نمی کند که خودم به تنهایی وسایل را درون اتاق بچینم.گاهی سوال می پرسد که وسایل را کجا بگذارد و من بهش می گویم و گاهی هم خودش وسایل را می چیند.ساعتی را هر دو مضغول چیدن اتاق می شویم و با صدای تقه ای که به در می خورد هر دو از کار فارغ می شویم.
منشی اش بود با همان لبخند و نگاه مخصوصی که در بدو ورود هم نثارما کرده بود.
-براتون قهوه آوردم آقای صدر..چیز دیگه ای لازم ندارین مهندس؟!
مسیح به جای جواب دادن به او به من نگاه می کند.معنی نگاهش را می فهمم و سرم را به نشانه نفی تکان می دهم.
-نه خانم..میتونید برید.
و منشی را به سمت کار خودش می فرستد.منشی که میرود به سمت میز حرکت می کند و فنجان قهوه ای را در دست می گیرد و به سمت من می اید.
-بهتره یکم استراحت کنی..قول میدم خودم کمکت کنم تا قبل از ظهر این اتاق روبراه بشه.چطوره؟!
لبخندی میزنم و فنجان چای را که به سمتم گرفته بود،از میان دستانش می گیرم.
-نمیدونم چرا اینقدر اصرار دارین من رو خجالت بدین...ولی خب،اگر مایلین که کمک کنین،چرا که نه!
romangram.com | @romangram_com