#پروانه_ی_من_پارت_179
-چشم..شما برید.من زود میام کنارتون.
و او را با این حرف راهی کردم و خودم را هم مشغول اماده شدن کردم.
جلوی اینه می نشینم.موهایم را خشک می کنم.خط چشمی پهن می کشم تا بی حالی چشمانم کمتر دیده شود.رژ مسی رنگم را می زنم و عطرم را روی سینه ام خالی می کنم.
نیم ساعت بعد آراسته تر از همیشه کنار بقیه نشسته بودم و صبحانه می خوردم.
نگاهی به مسیح می کنم که همان لحظه نگاهم را شکار می کند و برای بار چندم در این چند دقیقه به صورتم لبخند میزند.مهوش خانم راست گفته بود که مسیح انگار سرحال تر از همیشه اش است!این را حتی من هم متوجه شده بودم چه برسد به او که مادر این پسر بود.پریا هنوز خواب بود.بنابراین صبحانه را در آرامش می خوریم.
چای تلخ را نوشیدم و رو به مسیح کردم و گفتم:من برای رفتن آماده ام..
لبخندی به من زد و رو به مادرش کرد.
-مامان جان شما که با ما کاری ندارین؟!
-نه پسرم..برای ناهار که برمی گردین؟!اینجوری پریا دلخور میشه که بازم کل روز رو تنها مونده!
مسیح نگاهی کوتاه به من انداخت و گفت:نمیدونم..من اومدنم معلوم نیست..ولی طبق قرارمون پروانه جان هر روز برای ناهار و یه استراحت کوتاه میاد خونه!پریا رو هم خودم راضیش می کنم.شما نگران نباش.
مهوش خانم دستش را روی دست مسیح گذاشت و گفت:باشه..پس منتظرتون می مونیم تا ناهار رو کنار هم باشیم.تو هم امروز رو بیا...
مسیح در حالیکه “چشم” گویان از جایش بلند میشد ،خم شد و پیشانی مادرش را بوسید و رو به من گفت:خب..همه ی وسایل رو که محبوبه برد توی ماشین.چیزی که جا نذاشتین؟!
کیف دستی کوچکم را برداشتم.
-نه..تا جاییکه می دونم همه چیز همونجوری شد که می خواستم.
romangram.com | @romangram_com