#پروانه_ی_من_پارت_178
صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم.با به یاد آوردن دیشب و اتفاقاتی که گذشته بود ابروهایم بهم نزدیک میشود.چرا همیشه چیزی برای ناراحت کردن من وجود داشت؟!
پتو را با حرص کنار می زنم.وقتی می ایستم سرم لحظه ای گیج می رود و می دانم که هنوز هم از اثرات قرص های دیشب است.بی توجه به سرگیجه ی نامحسوسم،وارد حمام می شوم.امروز باید روز خوبی را شروع می کردم و نباید به اتفاقات بد بیشتر از این بها می دادم.
از حمام که بیرون می ایم صدای درب اتاق توجه ام را جلب می کند.طولی نمی کشد که با دیدن مهوش خانم متعجب می شوم.
-خوبی دخترم؟!ببخش انگار بد موقع اومدم..
و با همان لبخند مهربانش چند قدم نزدیکتر می شود.
لبخندی می زنم و تشکر می کنم.
-ممنونم...شما رو هم توی زحمت انداختم انگار..
-این چه حرفیه دخترم..
و در حالیکه روبرویم می ایستد نگاهی به سرتاپایم می اندازد.
-اومدم خودم برای خوردن صبحانه صدات کنم..اخه یه بار محبوبه رو فرستادم گفت که رفتی دوش بگیری!دیگه خودم اومدم..
-بله...می خواستم روز اول کاریم سرحال باشم.
دستش را روی شانه ام گذاشت.
-خوبه..مسیح هم خیلی سرحال تر از روزهای قبل به نظر میرسه!پس بهتره آماده بشی و بیای پایین!ما منتظرتیم.
-سعی می کنم با محبت نگاهش کنم.چقدر این زن برایم ارزشمند بود.حتما نگرانم شده بود که این بار خودش آمده بود.
romangram.com | @romangram_com