#پروانه_ی_من_پارت_177
غلتی در جایم می زنم.از این سیاهی مطلق درون اتاق کلافه می شوم..بدنم گر گرفته بود و نم یدانستم تحت تاثیر قرصیست که خورده ام یا تب دارم..ولی حالم بهتر شده بود و خوابم نمی برد.
باژور کنار تخت را روشن می کنم.از اینکه به سیاهی مطلق اتاق خیره بشوم خسته شده بودم..از اینکه دوباره در این چند وقت آرامش زندگی ام درست با دیدن امین بهم ریخته بود عصبی بودم...دلخور بودم..باید یکبار برای همیشه این دندان لق را با جدیدت می کندم.راست می گفت باید یک روز در یک ناهار دونفره همه ی حرف هایم را به او میزدم و همه چیز را تمام می کردم..ناهار را هم زهر مارش می کردم و برمی گشتم...باید دست مزدش را می دادم.
نباید اینقدر ضعف نشان می دام..هرچه می خواستم به او کم محلی کنم او بدتر بود...او بیشتر با کارهایش عذابم می داد و من،این را نمی خواستم.باید راهش را برای همیشه می بستم..
نیم خیز یم شوم.بایک حرکت گوشی ام را برمیدارم.پیام هایش را بدون آنکه بار دیگر بخوانم پاک می کنم.حتی لعنتش هم نمی کنم..امین لعنت شده ی خدایی بود.
موزیک ملایمی که دوست داشتم را از گوشی ام می گذارم و صدایش را جوری تنظیم می کنم که فقط خودم بشنوم..آنقدر گوش می دهم که خوابم می گیرد...صدای آهنگ را قطع می کنم و آبا ژور را خاموش می کنم.
پتو را رویم می کشم و سعی می کنم چشمانم را ببندم تا مغزم هم استراحت بکند..فردا روز خوبی را باید شروع می کردم..بهترین راه این بود که همه چیز را به دست فراموشی می دادم.
هنوز کاملا خوابم نبرده بود که احساس می کنم دستگیره ی در بالا و پایین می شود.چشمانم را باز نمی کنم.بهتر بود فکر می کردند که من در آرامش خوابیده ام..هرچند تحت تاثیر آرام بخشی که خورده بودم بدنم گرم شده بود و دلم می خواست که به راستی فقط بخوابم.خوابی بدون کابوس های همیشگی!
ولی بوی عطری آشنا باعث می شود که خواب ز سرم بپرد..حتی از صدای قدم هایش هم متوجه می شوم که مسیح است.بدون اینکه برق اتاق را روشن کند حس می کنم که هر لحظه نزدیکتر می آید.
چشمانم را همچنان روی هم فشار می دهم و سعی می کنم که عادی دم و بازدمم را خارج کنم.صدای نفس هایش که نزدیک تر می شود تپش قلبم تند می شود.دلم می خواست چشمانم را باز می کردم و می دیدم که می خواست چکار کند..ولی..
طولی نمی کشد که پتو را رویم مرتب می کند..سنگینی دست هایش را که هنوز به پتو بود حس می کنم..چرا نمی رفت؟مطمئنا اگر کمی بیشتر می ماند خودم را لو می دادم و چشمانم را که در این لحظه بی خواب شده بودند باز می کردم.
صدای نفس هایش که دور می شود استرسم کم می شود و طولی نمی کشد که صدای بسته شدن آرام در اتاق را می شنوم و چشمانم را به روی سیاهی مطلق درون اتاق باز می کنم.
مسیح آمده بود به اتاقم..و حالا،رفته بود..ولی..بوی عطرش مانده بود..پتو را بیشتر به خودم می پیچم..بوی عطرش حتی به پتو هم مانده بود..چشمانم را می بندم و این بار خواب به آرامی در وجودم می نشیند.
* * *
romangram.com | @romangram_com