#پروانه_ی_من_پارت_176
-با این حالت حرف نزن.. به محبوبه میگم شامت رو هم یکم دیگه بیاره بالا.. آخه ظهر هم که غذایی نخوردی..
و رو به مادرش می گوید:یعنی..ممکنه از بی غذایی باشه؟!
لبخند مهربان مادرش را با چشم های بسته ام، احساس می کنم.
-پسرم..نگران نباش..یه ساعت دیگه بهتر میشه...آره ممکنه از ضعیفی باشه...ولی غذا که بخوره مطمئنا بهتر میشه..
به خواست مادرش همگی اتاق را ترک می کنند و مادرش کنارم می ماند...یکی از دست هایم را در دستش می گیرد و نوازشم می کند.نمی دانم چقدر می گذرد ولی کم کم احساس می کنم که دوران سرم آرام تر میشود...
صدای باز شدن در اتاق را می شنوم.محبوبه غذاها را آورده بود..محبوبه که از اتاق می رود ، مهوش خانم به آرامی صدایم میزند..به کمکش می نشینم و از سوپی که آورده می خورم.
خجالت می کشم..از اینکه این خانواده این همه در حق من خوبی می کردند و من فقط باعث زحمتشان شده بودم.که هنوز اینقدر ضعیف بودم که با چند اس ام اس بهم میریختم و حالم اینطور میشد..
میخواهم از تخت پایین بیایم که مهوش خانم نمی گذارد..لیوان خالی آب را در سینی می گذارد و خودش هم بلند می شود.
-بخواب دخترم..بزار قرص هایی که خوردی تاثیر بکنه...بهتره امشب رو خوب استراحت بکنی..
دستم را با مهربانی می فشارد.
-اینقدر هم معذب نباش..خجالت نکش...اینجا خونه ی خودته..توام مثل بچه ی خودم..مثل مسیح برام عزیزی...پس خودت رو اذیت نکن.الانم من دیگه مزاحم استراحتت نمیشم..یکم بخواب تا صبح سرحال باشی و بتونی همراه مسیح به شرکت بری و اولین روز کاریت رو شروع کنی...
دستش را از روی دستم بر میدارد و من سعی می کنم محبتم را..همه ی قدردانی ام را در چشمانم بریزم..
* * *
romangram.com | @romangram_com