#پروانه_ی_من_پارت_175




* * *



آب قند را به زور مسیح تا قطره ی آخر می خورم..از اینکه همگیشان در اتاقم جمع شده بودند خجل می شوم..

مهوش خانم که کنارم روی تخت نشسته بود لیوان خالی را به دست مسیح می دهد.

-چی شد پسرم..چرا یهو حال پروانه جان بد شد؟!

از لای چشم های نیمه بازم که در همان حال هم هنوز سیاهی می رفتند به سمت مسیح نگاه می کنم و صدای پر تشویشش را می شنوم.

-نمیدونم مامان...من و پری اومدیم برای شام صداش کنیم که با هم بریم طبقه پایین ولی یهو جلوی در سرش گیج رفت و اگه پری زیر بازوش رو نگرفته بود روی زمین افتاده بود..

پری هم در ادامه حرف های مسیح می گوید:آره خاله جون...دست هاش هم اینقدر سرد بود که نگو..فکر کنم فشارش خیلی پایین بوده...بهتر نیست به یه دکتر زنگ بزنیم؟!

سعی می کنم به خودم تکانی بدهم و بقیه را از این همه نگرانی در بیاورم..من که چیزیم نبود...یک سرگیجه ی آنی و سیاهی رفتن چشم و تیر کشیدن قلب و بی حال شدن که این حرف ها را نداشت..آن هم اگر کسی مثل امین باعث و بانی اش می شد..آن هم اگر خاطرات لعنتی سال های پیش انگیزه ی این حالم می بود...ولی همین که کمی تکان می خورم دست های مهوش خانم مانع از بلند شدنم می شود.

-دخترم.. تو استراحت کن... بذار یکم فشارت تنظیم بشه...

سعی می کنم با صدایی که انگار از ته حلقم به زور منعکس می شد حرف بزنم..

-من..خوبم...شما...نگران..

ولی مسیح حرفم را با صدایی پر تشویش نیمه تمام می گذارد.


romangram.com | @romangram_com