#پروانه_ی_من_پارت_174

گوشی را روی تخت می گذارم و سرم را بین دستانم می گیرم.شماره ی مرا از کجا آورده بود...اصلا چه دلیلی داشت که پیام بدهد؟!

مغزم به کار می افتد.گوشی را برمیدارم و به سرعت برق و باد برایش می نویسم.

“تو به چه جراتی به من پیام میدی؟!دیگه تکرار نکن..ازت متنفرم.می فهمی؟!”

جوابم زودتر از آنچه که تصورش را می کردم به دستم می رسد.

“قصد بدی نداشتم عزیزم..فقط می خواستم پیشنهاد بدم که فردا یه ناهار دونفره با هم باشیم”

از پرو بودنش لجم می گیرد...از این عزیزم گفتنش حالم بهم می خورد.چقدر بی شرف بود که با داشتن زن،به من پیشنهاد می داد که با او ناهار بخورم..چقدر پست بود که هنوز فکر می کرد من پیشنهادش را قبول می کنم.اصلا از کجا شماره ی مرا پیدا کرده بود و این اراجیف را تحویل من می داد.

“خیلی پستی...بمیرم هم دیگه با تو سر یه میز نمی شینم.از زندگیم گمشو بیرون لعنتی...”

و با دست ها و اعصابی متشنج پیام را می فرستم.

پیامش که می رسد همزمان صدای در اتاق ه بلند می شود.پیام را باز می کنم.

“میدونم ناراحتی...ولی یه روز پشیمون میشی که چرا اینجوری با من برخورد کردی..من منتظر یه ناهار دونفره می مونم ”

پیام را که می خوانم گوشی را خاموش می کنم و برای باز کردن در اتاق بلند می شوم.سرم گیج می رود .. می دانم که فشارم افتاده ولی اهمیت نمی دهم..

با دیدن پریا و کنارش مسیح ،آن هم جلوی اتاق من،کمی هول می شوم..

-اومدیم صداتون کنیم که با هم بریم شام بخوریم..

سعی می کنم به پریا که این حرف را زده لبخند بزنم...ولی مسیح قبل از جواب من با چشم های نگران و صدای بدتر از آن،می گوید:حالت خوبه پروانه؟رنگت پریده..

دستی به صورتم می کشم وچشمانم باز هم سیاهی می رود... مصنوعی لبخند میزنم..حالم خوب بود...اصلا چه دلیلی داشت که بد باشم؟!

romangram.com | @romangram_com