#پروانه_ی_من_پارت_173
مسیح بهترین تصمیم را گرفته بود و من برای اولین بار بود که بی چون و چرا همه چیز را قبول کرده بودم.
می دانستم که با این کارم مسیح را شگفت زده کرده ام ولی او ..بیشتر از من که تعجب نکرده بود!!
در آرامش تک تک وسایلم را جمع می کنم.دلم می خواست زودتر هفته ی جدید می امد و این سه روز هم تمام میشد و در خانه ی خودم ساعت ها را به راحتی می گذراندم..ولی وقتی یاد آن شب و آن اتفاق می افتادم بی اراده و ناخوداگاه ترس در دلم می نشست..
حتی با وجود زری هم،ترسم کم نمیشد...چون هر کسی که بود مطمئنا باخبر بود که دو زن تنها در خانه زندگی می کند و این واقعا جای نگرانی داشت.
سعی می کنم ذهنم را منحرف کنم و تا وقت خوردن شام خودم را سرگرم زنگ زدن به پدر و یاسی و حامد می کنم و کمی هم با بچه های گروه حرف می زنم.ایمیل هایم را چک می کنم و در همین حین چند ایده ی جدید به ذهنم خطور می کند.کاغذ و قلم را برمیدارم و ایده ها را یادداشت می کنم تا فردا فکر بهتری برایشان بکنم.
در آرامش دوش می گیرم و لباس هایم را عوض می کنم.سشوار را که خاموش می کنم صدای پیامک گوشی ام بلند می شود.
با دیدن شماره ی نا اشنا ابروهایم کمی به بالا متمایل می شود و سریع پیام را باز می کنم.
“چه زیباست خیالی که تو را از آن همه فاصله..به کلبه ی تنهایی دلم می آورد”
متن را برای بار دوم می خوانم.یعنی چه کسی بود که حتی بدون معرفی کردن خودش همچین پیامی برایم فرستاده بود..درگیر فکر کردن بودم و به متن پیام نگاه می کردم که پیام دوم از راه رسید.
فوری بازش کردم.
“گاهی آنقدر دلتنگ کسی میشوی که اگر خودش بفهمد،از نبودنش خجالت می کشد..”
و پاین متن مخفف نوشته بود: ” ا.ب ”
با دیدن کلمه ی مخفف قلم درون سینه از تپش می افتد و بدنم یخ می شود.خاطره ی سالهای دور به ذهنم می آید و قلبم از ناراحتی تیر می کشد.بی اراده روی تخت می نشینم.
به چه جراتی برای من پیام فرستاده بود..آن هم یک همچین پیام هایی که..
romangram.com | @romangram_com