#پروانه_ی_من_پارت_172
نگاهش می کنم.چرا احساس می کردم این زن اینقدر دوستداشتنی ست؟!
-بله..ممنون..
و با لبخند ادامه می دهم.
-انگار خیالم از بابت کار راحت شد...ذهنم آروم شد و خوابم برد.
دستش را روی دستم می گذارد.
-مسیح باید از اول هم همین کار رو می کرد...ولی خب،همین الان هم خیلی خوشحاله که ،تونسته خوشحالت بکنه...
-من ازشون خیلی ممنونم..از صبح تا بحال احساس امنیت بیشتری توی دلم نشسته..این و هم مدیون آقا مسیح هستم..
-این حرفا چیه دخترم..مسیح هر کاری که انجام میده وظیفه اشه!و با چشمکی ادامه می دهد.
-هر چند مسیح همیشه آدم پر مسئولیتی بوده...و پر محبت!
لبخند می زنم..محبوبه قهوه و کیک را می آورد.صحبت می کنیم و قهوه و کیک را می خوریم..صدای اذان که بلند می شود مسیح و پریا هم برمی گردند و خانه با آمدن پریا،انگار شور دیگری می گیرد و پر از انرژی می شود.
با اشتیاق از جایی که با مسیح رفته است تعریف می کند و مسیح فقط لبخند می زند و برای من و مادرش سر تکان می دهد..در همین مدت کوتاه فهمیده بودم که پریا هر چیز کوچکی را خیلی خوب بزرگ می کند و گردش امروزش هم مستثنی نبود..
* * *
بعد از خوردن شام به اتاقم می روم و تمامی وسایلی که با خودم آورده ام را برای فردا جمع میکنم...
romangram.com | @romangram_com