#پروانه_ی_من_پارت_171
-پس خوشت اومده...خوشحالم عزیزم..
مسیح با گفتن با اجازه به سمت پله ها حرکت می کند و من هم بعد از خوردن فنجان چای به لیمویی که محبوبه آورده بود و بعد از کمی گفت و گو در مورد اتاقم در شرکت بزرگ مسیح، به سمت طبقه ی بالا می روم.
**
لباس هایم را عوض می کنم.روی تخت دراز می کشم.به اتفاقای که امروز افتاده بود فکر می کنم.با به یاد آوردن ان اتاق لبخند چهره ام را پر می کند.اتاق زیبایی بود.اتاقی که انگار همه چیز را با هم داشت.آرامش...زیبایی و البته حس پررنگ حمایتی که این روزها بیشتر از قبل احساس می کردم.درحال فکر کردن بودم که صدای ملودی گوشی ام باعث قطع شدن رشته ی فکر هایم شد.
زری خانم بود.کلی بابت نبودنش شرمنده بود وهی قربان دقه ام می رفت و می گفت که اول هفته ی جدید حتما به خانه و پیش من برمی گردد.
حرف هایش و دلتنگی هایش را که گفت،خبر خوب را به او دادم.گفتم که می تواند هر روز را تا شب کنار دختر و نوه اش بگذراند و شب ها را پیش من بیاید.گفتم که قرار است در شرکت مهندس به کارهایم مشغول شوم...
خوشحال خندیده بود و گفته بود که می دانست که مسیح به راحتی از خیر این موضوع نمی گذرد...من هم لبخند زده بودم.بله..مسیح واقعا هم از خیر این موضوع نگذشته بود و تمام سعی اش را کرده بود که آرامش روحی و جسمی را برایم به خوبی فراهم کند.
خوشحال از اینکه فردا کارم را در دفتر مسیح آغاز می کنم ،چشمانم را روی هم می گذارم و به خواب شیرینی که بعد از مدت ها به سراغم آمده جواب مثبت می دهم.
با صدای خوردن ضربه هایی به در چشمانم را باز می کنم...اتاق در تاریکی فرو رفته بود و این نشان می داد که من چندساعتی را در خواب بوده ام.پتو را کنار می زنم و از جایم بلند میشوم.
محبوبه با لبخند همیشگی اش پشت در اتاق بود و می گفت که مهوش خانم برای خوردن قهوه ی عصرانه منتظرم است.
با گفتن “الان میام کنارشون” محبوبه را راهی طبقه پایین می کنم ودقایقی بعد خودم هم آراسته به طبقه ی پایین می روم.
مهوش خانم مشغول تماشای برنامه ی تلویزیونی بود.وقتی متوجه صدای پای من شد به سمتم چرخید و با لبخندی مهربان گفت:دخترم..بیا اینجا...
و تلویزیون را خاموش کرد.با قدم هایی آرام کنارش می روم و روی مبل دو نفره کنارش می نشینم.
- خوب استراحت کردی عزیزم؟!
romangram.com | @romangram_com