#پروانه_ی_من_پارت_170
و رو به پریا می کند.
-دختر..بزار پسرم برسه!بعد باهاش دعوا کن...
پریا مثل دختر بچه ها می گوید:اِ خاله..شما همش از مسیح طرفداری می کنین پس من چی که از صبح تنها بودم؟!و در حالیکه لب برمی چیند ، روی مبلی می نشیند...
مسیح از اینکه توانسته از دست او خلاص شود لبخند میزند و به سمت مادرش می آید.پیشانی اش را می بوسد و قربان صدقه اش میرود.
-فدای مادر عزیزم بشم..خوبی؟!
مهوش خانم دست مسیح را می گیرد.
-تو که خوب باشی..منم خوبم پسرم.با پروانه جان رفته بودین شرکت آره؟!
مسیح نگاهی به من می کند.
-آره مامانم..رفتم اتاقی که براش آماده کرده بودم رو نشونش بدم...بعدم که امین اومد و رفتیم ناهار..
مهوش خانم به من نگاه می کند و با لبخند می گوید:حالا خوشت اومد از اتاقت دخترم؟!
نگاهی به مسیح و بعد به مادرش می اندازم.از اینکه مادرش هم می دانست کمی متعجب می شوم..ولی خب..حتما پسر و مادر خیلی با هم صمیمی بودند که جزئی ترین کارها را به هم می گفتند.
-البته..مسیح خان همیشه چیزی برای غافلگیر کردن من دارن.سورپرایز شدم واقعا...
پریا از بی توجهی مسیح بلند می شود وبه سمت پله ها می رود..
مسیح آرام می خندد و به همان آرامی هم حرف می زند:آخ آخ مامان..فکر کنم پریا ناراحت شده...
مهوش خانم هم آرام می خندد:نبودی ببینی از صبح چقدر غر زده..برو یه جوری از دلش دربیار!و رو به من می کند.
romangram.com | @romangram_com