#پارلا_پارت_99
خیلی خب الی! دیگه رسیدم. فعلا خداحافظ!
موبایلم را در کیفم گذاشتم. المیرا اصرار عجیبی برای ساده رفتنم داشت. روز قبل اصلا در این زمینه اصرار نکرده بود ولی انگار یک روزه میزان آرایش من برایش مهم شده بود. در زدم و خانم صدیقی به استقبالم آمد. پنجاه یا شصت سال داشت. دامن بلند یشمی با یک بلیز سفید با گل های ریز زرد به تن داشت. یک شال همرنگ دامنش نیز سر کرده بود. موهای کم پشت قهوه ای روشن داشت و عینکی بود. زن شیک و متشخصی به نظر می رسید. وارد خانه یشان شدم. از خانه ی علیرضا کوچک تر بود ولی دکوراسیون آن به مراتب از خانه ی علیرضا بهتر بود. مبل ها و بوفه به رنگ قهوه ای سوخته بودند و فرش های دستباف نفیسی کف خانه پهن شده بود. بوفه مملو از مجسمه ها و ظروف قیمتی بود. آشپزخانه ی اپن رو به هال باز می شد و برخلاف سایر نقاط خانه دلگیر و کوچک به نظر می رسید. خانم صدیقی پسری که کنارش بود را به من معرفی کرد و گفت:
پسرم شهرام... ایشون هم خانوم حقی.
من مودبانه گفتم:
خوشبختم.
شهرام با دقت نگاهش را روی باند روی پیشانیم و بعد به ناخن های طراحی شده ام دوخت. پوزخندی زد و چیزی نگفت. خانم صدیقی گفت:
ببخشید دخترم! من امروز مهمون دارم و اگه می شه شما توی اتاق شهرزاد کار کنید.
و با دست اتاقی را به من نشان داد. من که هنوز گیج بودم گفتم:
ببخشید من هنوز نمی دونم دقیقا باید چی کار کنم.
خانم صدیقی با تعجب گفت:
براتون توضیح ندادن؟
من با سر جواب منفی دادم. در دل گفتم:
والا المیرا همه ش در مورد ریخت و قیافه و لباسی که باید بپوشم صحبت کرد.
خانم صدیقی آهی کشید. نگاهی م*س*تاصل به شهرام کرد و گفت:
من یه دختری به اسم شهرزاد دارم که تازه نوزده سالش شده... چند سال پیش بر اثر یه حادثه پایین تنه اش فلج شد و قدرت تکلمش رو از دست داد. از اون موقع خیلی اصرار داره که خودش رو توی اتاق حبس کنه. منم برای فردا یه مهمونی خانوادگی می خوام برگزار کنم. می خواستم یه مقدار به وضیعت شهرزاد هر جور که خودت صلاح می دونی رسیدگی کنی. می خوام دخترم مثل روزهای گذشته اش برازنده به نظر برسه.
با ناراحتی به صدای مغموم خانم صدیقی فکر کردم. هیچ علاقه ای به دیدن شهرزاد نداشتم. بهش فکر که می کردم دلم ریش می شد. با این حال با اکراه به سمت اتاق شهرزاد رفتم. در زدم و وارد شدم. دکوراسیون اتاق صورتی و کرم بود که به نظر من واقعا مسخره بود. نگاهم به سرعت از تختخواب، میز تحریر، کتابخانه و یک مبل گذشت و روی دختری که در وسط اتاق روی صندلی چرخ دار نشسته بود ثابت ماند. مثل شهرام موهای مجعد مشکی و چشم های کشیده ی سیاه داشت. ابروهای پرش متمایل به قهوه ای بود و بینی گوشتی داشت. می شد گفت که صورت دخترانه و زیبایی داشت. چشم های مشکی رنگش با تعجب به من دوخته شده بود. سعی کردم به پاهایش که با زاویه ای غیرعادی روی صندلی قرار داشت نگاه نکنم. تاثری عمیق از دیدن او در خودم احساس کردم. میل شدیدی برای خارج از اتاق داشتم ولی می دانستم که نمی توانم این کار را بکنم. در دل گفتم:
ای کاش نمی یومدم. این مارال توی همه چیز همین قدر خوش شانسه. مشتری های باکلاس و صحیح و سالم همیشه مال اونن. یکی هم که درست و حسابی نیست گیر من می افته.
چرخیدم و خواستم چیزی به خانم صدیقی بگویم که متوجه شدم از اتاق خارج شده است. پوفی کردم و بدون این که م*س*تقیما به شهرزاد نگاه کنم گفتم:
سلام... خوبی شهرزاد؟ من پارلام. امروز قراره یه روز دخترونه باهم داشته باشیم. نظرت چیه؟
مسلما شهرزاد جوابی بهم نداد. به سمت میز تحریر شهرزاد رفتم. کیفم را روی میز گذاشتم. چشمم به یک قاب عکس افتاد. عکس شهرزاد در دوران نوجوانی اش بود... یک دختر تپل خنده رو که لب ساحل روی سنگی نشسته بود و تمام اجزای صورت ملیحش شادی را فریاد می زد. تمام بدنم مور مور شد. عضلاتم منقبض شد. سرم را پایین انداختم. آن عکس هیچ شباهتی به دختر فلج و لاغراندام پشت سرم نداشت. آب دهانم را قورت دادم. از توی کیفم وسایلم را بیرون آوردم. یک صندلی کنار صندلی شهرزاد گذاشتم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com