#پارلا_پارت_100
خب! اول ناخون ها!
دوست داشتم با شهرزاد حرف بزنم تا متوجه بی میلی من برای ارتباط برقرار کردن نشود ولی صدایم می لرزید. به خودم گفتم:
ساکت بشی کسی نمی گه لالی!
ترجیه دادم صدایم را ببرم. ناخن های شهرزاد ، که حالتی شکننده داشت، را سوهان کشیدم ولی نمی دانستم باید چه رنگی لاک بزنم. از اتاق بیرون آمدم و بدون توجه به مهمان خانم صدیقی که در هال نشسته بود پرسیدم:
خانوم صدیقی! لباس شهرزاد جون چه رنگیه؟
خانم صدیقی لبخندزنان به سمتم آمد و گفت:
آبیه دخترم!
به اتاق برگشتم و توی کیف لوازم آرایشم به دنبال لاک آبی گشتم. فقط یک لاک آبی روشن داشتم. ناخن های شهرزاد را لاک زدم. بعد صورتش را بند انداختم و در همان حال سعی کردم نسبت به چشم های بی حالت شهرزاد که به صورتم دوخته شده بود بی اعتنا باشم. وقتی یک قطره اشک از چشم هایش پایین ریخت فهمیدم که دردش آمده است. معذرت خواهی کردم و سعی کردم کارم را بهتر انجام دهم. کار بند انداختن که تمام شد روی زمین روزنامه پهن کردم تا کمی موهای شهرزاد را کوتاه کنم. یک پیشبند برایش بستم و کارم را شروع کردم. خیلی دوست داشتم بفهمم چطور حادثه ای ممکن است برای او پیش آمده باشد... او درست همسن من بود. احتمالا چند سال پیش مثل من دختری پرانرژی و سالم بود. به خانم صدیقی فکر کردم که احتمالا خیلی زجر کشیده بود. دخترش قاعدتا در آن سن و سال باید به دانشگاه می رفت... نه این که روزهایش را در سکوت و تنهایی در آن اتاق بگذراند.
کارم تمام شده بود. ریخت و پاش هایم را جمع و جور کردم. به شهرزاد لبخندی زدم و گفتم:
خب! امیدوارم خوشت بیاد خانوم. من دیگه باید برم. خداحافظ!
و نگاه از آن چهره ی سرد و بی حالت گرفتم. در اتاق را که پشت سرم بستم نفس راحتی کشیدم. خانم صدیقی لبخندزنان به طرفم آمد. او گفت:
تموم شد؟.. خانوم حقی می شه چند لحظه توی هال تشریف داشته باشید؟ می خوام باهاتون صحبت کنم.
من سر تکان دادم و به سمت هال رفتم. بدون این که به دو پسری که توی هال بودند توجه نشان بدهم سلام کردم و نشستم... آن همه سر به زیری از من بعید بود. مثل خانم ها تمیز و مرتب نشستم و سرم را پایین انداختم. مکالمه ی بین پسرها بیشتر به پچ پچ کردن شباهت داشت. نتوانستم جلوی کنجکاویم را بگیرم. سرم را آهسته بلند کردم. اول چشمم به شهرام افتاد ولی چیزی که باعث تعجبم شد او نبود... بلکه کسی بود که کنارش نشسته بود... همان مرد سیاهپوش نحس!
این بار به جای ترس، خشمی ناگهانی وجودم را در برگرفت. بلافاصله چشم هایم را بستم و سعی کردم خودم را کنترل کنم. در خیالم با گام هایی بلند به سمتش رفتم. یقه اش را گرفتم و او را به تابلو فرش روی دیوار پشت سرش کوباندم... ولی حتی در رویاهایم هم او به راحتی از پس من بر می آمد. حتی در رویا و خیالم هم او به راحتی دست هایم را کنار زد.
چشم هایم را بستم. همان لحظه هم می دانستم که بیشتر از آن سیاوش را می دیدم که بتوانم خودم را متقاعد کنم که تصادفی است. دوست داشتم به سمتش حمله کنم و وادارش کنم که دیگر سر راهم قرار نگیرد... ولی فقط ساکت نشستم و حرص خوردم. سیاوش هم طوری نگاهم می کرد که مشخص بود اصلا غافلگیر نشده است... در عوض شهرام با نگاهی خصمانه براندازم می کرد.
خانم صدیقی وارد هال شد. بهم شیرموز تعارف کرد و کنارم نشست. او گفت:
خانوم حقی من خیلی از کارت راضیم. می خواستم بدونم فردا هم می تونی برای آرایش مو و صورت من و شهرزاد بیای؟
من که زیر نگاه خصمانه ی شهرام و نگاه جدی سیاوش داشتم سرخ می شدم آهسته گفتم:
راستش فردا تولده خواهرمه و من باید برای جشن کمک کنم... فقط صبح وقت دارم... .
خانم صدیقی کمی فکر کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com