#پارلا_پارت_101
ساعت یک می تونی بیای؟
من گفتم:
ساعت یک خوبه.
طبق هماهنگی قبلی باید به خانه ی نگار می رفتم و کمک می کردم ولی می توانستم به بهانه ی مشتری داشتن از زیر کار در بروم. خوشبختانه سیاوش از همه خداحافظی کرد و از خانه خارج شد. بعد از رفتنش احساس کردم جو از آن سنگینی در آمد.
خانم صدیقی دستمزد چشم گیری بهم داد. از او تشکر و خداحافظی کردم و بدون این که نگاهی به شهرام بیندازم به سمت در رفتم. تا خواستم از در خارج شوم شهرام گفت:
ببخشید خانم حقی!
با تعجب به سمت او برگشتم. شهرام که اخم هایش در هم بود به سمتم آمد و آهسته گفت:
می خواستم بدونید که من مایل نیستم شما اینجا تشریف بیارید.
نگاهش هنوز به ناخن هایم بود. من نگاهی به اطرافم کردم... اثری از خانم صدیقی نبود. احتمالا به اتاق شهرزاد رفته بود. من با حرص گفتم:
برام اصلا مهم نیست که شما به چی تمایل دارید. من تکلیف خودم رو با خانوم صدیقی روشن می کنم نه شما! اگه تحمل من براتون سخته بهتره فردا تشریف نداشته باشید.
شهرام با عصبانیت گفت:
یه بار زندگی ما به خاطر یه آدم نااهل به هم ریخت. دوست ندارم وضعمون با اومدن شما از اینی هم که هست بدتر بشه.
با صدای بلندی گفتم:
بله؟ یعنی من نااهلم؟ من به هیچ وجه به شما اجازه نمی دم با من این طور صحبت کنید. بهتره حد خودتون رو بدونید.
شهرام گفت:
سیاوش برایم توضیح داده که شما رو توی بازداشتگاه دیده.
بی اختیار گفتم:
سیاوش غلط کرده.
نفسی عمیق کشیدم. کمی خودم را کنترل کردم و با صدای لرزان گفتم:
باور کنید آخرین چیزی که توی دنیا می خوام دیدن شما توی ساعت یک فرداست ولی به هر حال من می یام چون این کارمه و شما هم دارید حرف زور می زنید.
romangram.com | @romangram_com