#پارلا_پارت_102


چشم غره ای نثار شهرام کردم و از خانه خارج شدم.

با گام هایی بلند حیاط را طی کردم و وارد کوچه شدم. هنوز داشتم در دل به شهرام و سیاوش فحش می دادم که چشمم به سیاوش افتاد که داشت سوار ماشینش می شد. یک زانتیای نوک مدادی داشت. با دیدن من متوقف شد و با لحنی خشک گفت:

بفرمایید برسونمتون.

با حرص به طرفش برگشتم و گفتم:

شما جاسوسی من و نکنید کافیه.

سیاوش جدی ترین نگاهی که تا به آن روز ازش دیده بودم را به من دوخت. ازش ترسیدم و یک قدم عقب رفتم. او گفت:

شما چند سالتونه؟ نوزده یا بیست؟ می دونید من چند سالمه؟ سی! فکر می کنید این طرز حرف زدن صحیح باشه؟

ته مانده ی شجاعتم را به کار بردم و گفتم:

بله فکر می کنم صحیح باشه. شما هم فکر می کنید رفتارتون صحیح بوده؟

سیاوش گفت:

صد در صد!

چنان لحنش محکم بود که اعتماد به نفسم از بین رفت. با این حال سر تکان دادم و گفتم:

پس براتون متاسفم. ای کاش شما هم مثل پزشک ها که اسرار بیماراشون و نگه می دارن، اشتباه های نه چندان بزرگ دیگرون رو پیش خودتون نگه می داشتید.

سیاوش پوزخندی زد و گفت:

چه مقایسه ای! بله! فقط بین مریض و متهم یه سری فرق وجود داره.

من گفتم:

بله! متهم! دست شما درد نکنه.

سیاوش نگاهی به سرتاپای من کرد و گفت:

این تغییر قیافه و تظاهر فقط برای پوله؟

گفتم:

romangram.com | @romangram_com