#پارلا_پارت_103
پول توی جامعه ی امروز نقش خیلی مهمی داره. خیلی چیزها بهش بستگی داره. ابرو... امنیت... سلامت... اعتبار... آتیه... احترام. به خاطرش خیلی کارها می کنند. من که دارم نون حلال در می یارم. کارم آرایشگریه. اینم مشکلی داره؟
سیاوش سر تکان داد و گفت:
بله! ولی احترام و اعتبار و ابرو به چیزهای دیگه ای هم بستگی داره. شما اگه این چیزها براتون مهمه نباید کاری کنید که پاتون به بازداشتگاه باز بشه.
پوزخندی زدم و به ماشینش نگاه کردم. مشخص بود که وضع مالیش حداقل متوسط است. به ماشینش اشاره کردم و گفتم:
شما بایدم این شکلی فکر کنید.
سیاوش با تعجب به ماشینش نگاه کرد و گفت:
به نظرتون من خیلی پول دار به نظر می رسم؟
خنده ای عصبی کردم و گفتم:
پس شاید بهتر باشه من و برسونید تا بفهمید من چه وضعی دارم.
منتظر جوابش نشدم. پشتم را بهش کردم و به سمت ایستگاه اتوب*و*س رفتم. با حرص در دل گفتم:
دهن لق! وسط خیابون من و نگه داشته باهام بحث عقیدتی می کنه... عجب روز نحسی بود!
دیدن شهرزاد حالم را بد کرده بود... شهرام عصبانیم کرده بود و سیاوش حرصم را در آورده بود... ولی بیشتر کنجکاو بودم که بدانم چرا او همیشه دنبال من بود... آیا واقعا دنبالم بود؟
******
سر ساعت یک خانه ی خانم صدیقی بودم. مثل دفعه ی پیش ساده رفته بودم. خوشبختانه شهرام خانه نبود. وقتی متوجه غیبتش شدم نفس راحتی کشیدم. حتی اسمش هم به طرز وحشتناکی من را به یاد مردی سیاهپوش با نگاهی خشک و سرد می انداخت. موهای شهرزاد را سشوآر کشیدم ولی آرایشش نکردم. خانم صدیقی هم اصرار برای این کار نکرد. هیچ کدام از کارها و حرف هایم ذره ای تغییر در چهره ی بی حالت شهرزاد به وجود نمی آورد. وقتی نگاهش می کردم تاثری عمیق در خودم احساس می کردم که با آن بیگانه بودم... هر ثانیه آرزو می کردم که کارم زودتر تمام شود... شهرزاد باعث می شد معده ام به طرزی وحشتناک پیچ بخورد.
ناخن های خانم صدیقی را هم مرتب کردم و صورتش را بند انداختم. آرایش ملایمی برایش کردم ولی موهایش را درست نکردم. او گفت که روسری سرش می کند و احتیاجی به آرایش مو ندارد. مثل دفعه ی قبل مبلغ قابل توجهی بهم پرداخت کرد.
ساعت سه خانه ی نگار بودم. رفته بودم تا کمک کنم. مادر و پدر نگار برای زیارت به مشهد رفته بودند. خانه یشان یک خانه ی صد و بیست متری در غرب تهران بود. دو اتاق خواب و یک سالن پذیرایی بزرگ داشتند. آشپزخانه یشان اپن بود و یک میز چهارنفره بیشتر فضای آن را اشغال می کرد. نگار فقط یک برادر بزرگتر داشت که در دوبی کار می کرد. دختر خون گرم و سرزنده ای بود. من که در اولین برخورد از او خوشم نیامده بود، آن روز عاشقش شدم. او موهای قهوه ای و چشم های مشکی داشت. از من کمی کوتاه تر و لاغرتر بود. وقتی من به آن جا رسیدم فقط آزاده و آقای رسولی آن جا بودند. آزاده یک شال آبی رنگ سرش کرده بود ولی نگار حجاب نداشت. من هم به اتاق نگار رفتم و مانتو و شالم را در آوردم. یک تونیک خاکستری با شلوار لی پوشیده بودم. تصمیم داشتم عصر که شد شلوارم را با یک دامن مشکی عوض کنم.
آزاده توی هال نشسته بود و به دوستانشان زنگ می زد و قرار عصر را با آنها چک می کرد. آقای رسولی پذیرایی را جاروبرقی می کشید و نگار توی آشپزخانه دور خودش می چرخید. من خنده کنان به سمتش رفتم و گفتم:
خب! من اومدم که کمکت کنم.
نگار کتری برقی را روشن کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com