#پارلا_پارت_104


به مریم و راحله گفتی که عصر سر الهه رو گرم کنند؟

با سر جواب مثبت دادم. نگار گفت:

اول باید ظرف های ناهار رو بشوریم و بعد شام رو درست کنیم.

من پرسیدم:

چی می خوای درست کنی؟

نگار گفت:

یه سری ساندویچ با ساندویچ میکر درست می کنیم... سالاد الویه، یک خوراک که هنوز تصمیم نگرفتیم چی باشه... با لازانیا که غذای محبوب الهه ست.

در همین موقع زنگ در را زدند. نگار لبخند زد و گفت:

کسری اومد!

در دل گفتم:

ا؟ کسری جون اومد؟ الان دل تو دلش نیست که تولد الهه چی می شه.

نگاهی به لیست خریدی که نگار نوشته بود کردم. نگاهم به لیست بود که صدای کسری را شنیدم. سرم را بلند کردم و یک جفت گلوله ی گرد آبی رنگ دم در آشپزخانه دیدم. در دل گفتم:

چه چشم هایی!

بی اختیار بهش لبخند زدم. او با دیدن لبخند من لبخند زد و سرش را پایین انداخت. یک لحظه از ذهنم گذشت که او چه قدر شبیه بچه ها خجالتی است.

او وارد آشپزخانه شد و گفت:

سلام پارلا.

گفتم:

سلام آقای شهنازی.

لب و لوچه اش آویزان شد. موزیانه خندیدم. او آهسته گفت:

بله! ضد حال زدن خندیدن هم داره.

romangram.com | @romangram_com