#پارلا_پارت_105
دوباره خندیدم. نگار وارد آشپزخانه شد و گفت:
کسری تو می ری خرید؟
کسری قیافه ای خسته به خودش گرفت. نگار صدا زد:
پیمان!
آقای رسولی دم آشپزخانه ظاهر شد و نگار گفت:
این لیست و برای خرید می بری؟
کسری نگاهی به لیست کرد و گفت:
خب شام و از بیرون می گرفتید دیگه!
من گفتم:
تولد کیفش به سالاد الویه شه.
کسری بلافاصله لیست را از نگار گرفت و گفت:
باشه... من می رم بگیرم.
نگار خنده کنان پشتش را به او کرد و گفت:
زود بیا.
کسری سریع از آشپزخانه خارج شد. پیمان و نگار به من نگاه کردند. بعد به هم نگاه کردند و خندیدند. من با تعجب پرسیدم:
چیه؟
پیمان رفت تا هال را جارو بزند. نگار گفت:
نفهمیدی؟ خیلی تابلو اِ که!
پرسیدم:
چی؟
romangram.com | @romangram_com