#پارلا_پارت_98
آخه من گوشت و قارچ دوست دارم.
علیرضا گفت:
برات همبرگر بگیرم؟
گفتم:
چیزبرگر.
علیرضا لبخندی زد و گفت:
نظرت چیه که از اتاق بیای بیرون؟
به دنبال علیرضا از اتاق خارج شدم و گفتم:
چیه؟ مگه سر بریده توی اتاقت قایم کردی؟
علیرضا باز سکوت کرد و چیزی نگفت. در دل گفتم:
خوبه اخلاقش! ماشاءالله نجابت داره! هرچی من پررو بازی در می یارم به روی خودش نمی یاره.
آن شب تا ساعت یازده در خانه ی علیرضا ماندم و بعد از کلی کل کل کردن و خندیدن... و البته شام خوردن... به خانه بازگشتم. نگاه مادرم که تا پاسی از شب بیدار مانده بود تا من به خانه برسم نشان می داد که باور نکرده است با مارال بیرون بوده ام ولی مثل همیشه چاره ای جز سکوت کردن در مقابل من که افسار گسیخته و سرکش بودم نداشت.
******
المیرا داشت آخرین نصیحت هایش را می کرد:
... خانم صدیقی از دخترهایی که خیلی آرایش می کنند خوشش نمی یاد. بی خودی این مشتری رو از دست نده. یه کم ساده برو.
من که عصبی بودم گفتم:
الان خونشونم. می دونستی؟ نصیحت هایت دیگه به دردم نمی خوره. خدایی تا جایی که می تونستم ساده اومدم. نه آرایش... نه موی درست کرده... نه لباس نافرم... هیچی به خدا!... فقط ناخون هایم لاک داره که کاریش نمی تونم بکنم.
المیرا از آن طرف خط گفت:
من که نگفتم آدم های گیری هستن... فقط گفتم یه جور برو که بار دوم هم بهت بگن بیا.
گفتم:
romangram.com | @romangram_com