#پارلا_پارت_97
خودم را از ب*غ*لش بیرون کشیدم و علیرضا خنده کنان گفت:
چه قدر تو بی محبتی دختر!
سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد و تلفن را برداشت و گفت:
پیتذا می خوری؟
گفتم:
گوشت و قارچ... با سیب زمینی زیاد! نوشابه ش هم مشکی باشه.
بلند شدم و به سمت اتاق رفتم تا موقتا خودم را از علیرضا دور کرده باشم. وارد اتاق شدم و نفس راحتی کشیدم. به دیوار تکیه دادم و گوشی موبایلم را چک کردم. به مارال اس ام اس دادم:
من پیش علی ام. می خوام بگم با تو رفتم بیرون. سوتی نده.
یک اس ام اس هم برای الهه زدم:
من پیش مارالم. دیر می یام.
گوشی را در جیبم گذاشتم و دوری در اتاق زدم. چشمم به یک کمد افتاد که برخلاف بقیه ی کمدها درش بسته بود. به سمت کمد رفتم و خواستم درش را باز کنم که دیدم قفل است. صدای علیرضا از پشت سرم من را از جایم پراند:
نظرت چیه که فوضولی نکنی؟
خنده ام گرفت و گفتم:
آخه فقط در همین کمده قفله!
علیرضا نگاهی جدی بهم کرد و من یک لحظه با خودم فکر کردم که چه قدر شبیه سیاوش شده است... نمی دانم چرا ازش ترسیدم و از کمد فاصله گرفتم.
نمی دانم چرا ازش ترسیدم و از کمد فاصله گرفتم.
نگاه علیرضا مثل قبل مهربان شد و گفت:
گوشت و قارچ نداره.
من اخم کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com