#پارلا_پارت_96


بعدش به رستوران زنگ می زنم غذا بیارن.

گفتم:

آخه من گرسنمه.

علیرضا گفت:

یه ساعت صبر کن بعد شام می خوریم دیگه.

اهل این طور کارها نبودم. فکر و ذکر من ازدواج کردن بود... دوست نداشتم با یک وسوسه و یک عمل بچگانه خودم را توی دردسر بیندازم. دوست نداشتم قبل از ازدواج مجبور بشوم به خاطر یک فکر نسنجیده و یک حرکت غیرضروری مشکلم را در یکی از سوراخ سنبه ها و در جوار زن های خیابانی حل کنم... از آن گذشته پولش را هم نداشتم. تا به آن روز به راحتی توانسته بودم از زیر این کار در بروم و در عین حال دوست پسرهایم را هم نگه دارم. دیگر لازم به زیاده روی کردن نبود.

علیرضا صورتش را جلو آورد و من دستم را زیر چانه اش انداختم و سرش را به عقب هل دادم. علیرضا گفت:

اِه! چرا این جوری می کنی؟

با جدیت گفتم:

نکن علی! مجبور می شم با مشت بزنم توی صورتت. اون وقت صورتت از اینی هم که هست تابلوتر می شه.

علیرضا گفت:

چرا جو می دی الکی؟ فقط می خواستم ب*غ*لت کنم.

خندیدم و گفتم:

آره جون عمه ت.

علیرضا با جدیت گفت:

دارم راستش رو می گم.

گفتم:

خب! فقط دو ثانیه وقت داری که ب*غ*لم کنی. بعدش هم می ریم سراغ یه موضوع دیگه.

علیرضا خندید و ب*غ*لم کرد. منم دوبار آهسته پشتش زدم و گفتم:

یک... دو... تموم شد!

romangram.com | @romangram_com