#پارلا_پارت_88
راست می گی؟ بذار من الان به موبایلش زنگ می زنم که بپرسم چی شده. بهت زنگ می زنم.
تماس را قطع کردم و با خودم فکر کردم:
من و اسگل کرده!
به دیوار تکیه دادم و نگاهی گذرا به لباس هایم کردم. یک کفش عروسکی سرخابی که راحله برای تولد پارسالم خریده بود، پوشیده بودم. مانتوی سورمه ای کوتاهم را با تنها شلوار لی ای که داشتم و آبی رنگ بود پوشیده بودم. شال سرخابی رنگی هم سرم کرده بودم. همان کیف مشکی رنگم را روی شانه ام انداخته بودم که داشت پاره می شد. هر وقت به لباس هایم فکر می کردم دلم برای خودم می سوخت. شلوارم زانو انداخته بود و آن قدر آن را شسته بودم و اتو کرده بودم که داشت می پوسید. کفش های عروسکی ام پاشنه ی پایم را اذیت می کرد. کیفمم هم که در وضعیت اورژانسی قرار داشت. سرم را بلند کردم و به دختری که از خانه خارج شد نگاه کردم... چشمم به مارک گوچی روی کیفش خورد... چه قدر کیفش قشنگ بود... چه لباس های تمیز و شیکی داشت... چه خانه ی قشنگی! او در دنیا چه غمی می توانست داشته باشد؟ اصلا مگر به جز من کسی هم می توانست غمی داشته باشد؟ پدر من بود که معتاد شده بود و جنازه اش را بدون غسل دادن در قبر گذاشته بودند... مادر من بود که درد دست ها، گردن، زانوها و کمرش امانش را بریده بود... خواهر من بود که جزوه های دانشگاهش را کنار بساط سبزی ها پهن می کرد... راحله خواهر من بود که به هر چیز مسخره ای می خندید و سعی می کرد به دنیای زجرآور اطرافش بی اعتنا باشد... و این من بودم که در سن چهارده سالگی بعد از مدرسه زمین آرایشگاه را برق می انداختم... من بودم که با شلواری کهنه و کیفی پاره به دیوار تکیه داده بودم تا مشتری بهترین دوستم را قاپ بزنم... من بودم که می خواستم به خاطر یک کیف نو و یا یک تیکه جواهر بدلی با دوست پسر دوستم دوست شوم... من بودم که همه ی زندگیم را به حسرت و آه و آرزو گذرانده بودم. من با او با آن لباس های گران قیمتش فقط یک قدم فاصله داشتم... و هر دو ساکن یک شهر بودیم... و شاید کمی پایین تر کسی از من بدبخت تر هم به دیواری بلندتر از دیوار پشت سر من تکیه داده بود.
موبایلم زنگ زد. المیرا بود. او گفت:
پارلا شرمنده تم. خانوم صدیقی خونه نیست. واقعا ببخشید.
لب هایم را به هم فشردم و گفتم:
خیلی خب! به اندازه کافی معطل شدم. می رم خونه.
تماس را قطع کردم و به سمت انتهای خیابان رفتم. یادم آمد که می توانم به علیرضا زنگ بزنم و با او بیرون بروم. چون خیلی دلم گرفته بود موبایلم را برداشتم تا به او بگویم که دنبالم بیاید.
چند دقیقه ی بعد علیرضا برگشت. سوار ماشینش شدم و او گفت:
پس مشتریت خونه نبود!... خب! حالا بریم خونه ی من؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
زودی برمی گردم ها!
علیرضا گفت:
یعنی شب نمی مونی؟
چپ چپ نگاهش کردم. علیرضا گفت:
شب موندن الزاما معنی بدی نداره.
من گفتم:
ولی اصولا معنی بدی داره.
علیرضا گفت:
romangram.com | @romangram_com