#پارلا_پارت_89
خب بابا! بریم تا تو ضدحال نزدی.
علیرضا به سمت خانه اش رفت. با خودم فکر می کردم و می خواستم حدس بزنم که خانه اش چه شکلی است ولی هیچ تصوری از آن خانه در ذهن نداشتم. پس پرسیدم:
خونه ت کجاست؟
علیرضا گفت:
الهیه!
در دل گفتم:
خب از ماشینش معلومه که باید بچه ی اون طرفا باشه دیگه.
پرسیدم:
کسی خونه تون نیست؟
علیرضا خندید و گفت:
خونمون نه! خونم!... من تنها زندگی می کنم.
گفتم:
مامان و بابات چی؟
علیرضا لبخند کمرنگی زد و گفت:
مردن.
با تعجب نگاهش کردم و گفت:
داری با لبخند می گی که مامان و بابا نداری؟
علیرضا گفت:
لبخند تلخ بود.
پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com