#پارلا_پارت_87


علیرضا قبول کرد. بعد صورتش را جلو آورد و گفت:

عوضش رو بده.

پرسیدم:

عوض چی؟

علیرضا گفت:

راننده تاکسی که نیستم!

گفتم:

راننده تاکسی هم مثل تو کرایه می خواد دیگه.

علیرضا گفت:

راننده تاکسی دنبال مادیاته... من بیشتر تکیه ام به معنویاته! یه ب*و*س بده دیگه خسیس!

گفتم:

گمشو بابا!

در دل گفتم:

حداقل اگه خوشگل بود یه چیزی! اگه کسری بود خودم ده تا ماچش می کردم... اگه الان که بار دوم سومه می بینمش ب*و*سش کنم بار دهم ازم چی می خواد؟

علیرضا چپ چپ نگاهم کرد. بدون توجه به ناراحتی اش خداحافظی کردم و به سمت منزل خانم صدیقی رفتم.

***



علیرضا گاز داد و رفت. من جلو رفتم و زنگ واحد هشت را زدم. منتظر ماندم ولی کسی جواب نداد. دوباره و سه باره زنگ زدم... فایده ای نداشت. کسی برنمی داشت. با عصبانیت با المیرا تماس گرفتم و تا گوشی را برداشت داد زدم:

منو مسخره کردی الی؟ کسی خونه ی خانوم صدیقی نیست که!

المیرا با تعجب پرسید:

romangram.com | @romangram_com