#پارلا_پارت_84
علیرضا سر تکان داد و گفت:
یادم نبود که تا تو عصبانی نشی خودت رو لو نمی دی... اون روزی که تصادف کرده بودیم یادته؟
به سر باندپیچی شده ام اشاره کردم و گفتم:
به شدت به یادشم.
علیرضا گفت:
همون روز فهمیدم که به خاطر پول با پسرها دوست می شی. اون روز هم عصبانی شده بودی و داشتی سر دوستت داد و بیداد می کردی.
من با آن یاد آوردن آن شب پوزخندی زدم و گفتم:
پس برای چی با من می گردی؟ می دونی که برای پول می خوامت.
علیرضا نگاهم کرد و گفت:
اگه دلیلش رو بگم می گی که دارم جمله های تکراری می گم... می گی هر کدوم از جمله هام رو تا حالا ده بار شنیدی.
قری به سر و گردنم دادم و گفتم:
خب جدیداشو بگو... خدا رو چی دیدی! شاید تونستی مخم و بزنی.
علیرضا لپم را کشید و گفت:
آخه مخت و بزنم که چی بشه؟ ببین پارلا! هر کی از این حرف های مفت می زنه دروغ می گه... احساسی که عمق داشته باشه رو نمی شه با دو تا جمله ی کلیشه ای جار زد.
گفتم:
اوهوم! پس سیاست رو به سکوت تغییر دادی تا به قول خودت فکر کنم احساست عمق داره؟
علیرضا آهسته خندید. بحث را عوض کرد و گفت:
حالا خانوم بی احساس! پنجشنبه نمی یای؟
گفتم:
نچ!
romangram.com | @romangram_com