#پارلا_پارت_83
کوتاه گفتم:
تولد خواهرمه.
علیرضا خندید و گفت:
اِ؟ خواهر داری؟ به خوشگلی خودته؟
یاد صورت ملیح الهه افتادم و با حرص گفتم:
نه خیر! اصلا هم شبیه من نیست... من خیلی بهترم.
علیرضا خندید و گفت:
پس من پنجشنبه چی کار کنم؟ ساقی هم می خواد بره دیدن باباش.
من ابرو بالا انداختم و خودم را لوس کردم و گفتم:
من زاپاسم؟ هر وقت ساقی نیست می یای سراغ من؟
علیرضا دستش را دراز کرد و صورتم را نوازش کرد و گفت:
تو عشق منی عزیزم!
بعد جدی شدم و گفت:
من نمی خوام با تو دوست شم... دوست دختر معنی خیلی چیزها رو داره برام... نمی خوام تو رو در اون حد پایین بکشم... احساسم بهت این نیست. من تو رو برای یه روز و یه لحظه نمی خوام. وقتی پیش توام حسی رو دارم که پیش هیچ دختر دیگه ای ندارم.
ابروهایم به نشانه ی ناباوری بی اختیار بالا رفته بود. پوزخندی زدم و گفتم:
هر کدومش رو تا حالا ده بار شنیده بودم ولی خدایش این جمله آخریه دیگه خیلی تکراری شده... پس برای عشق و حالت با دخترها دوست می شی! آره؟
علیرضا گفت:
نه پس! عاشق چشم و ابروشونم! معلومه دیگه! ... تو چی؟ تو برای چی باهاشون دوست می شی؟
من شکلکی در آوردم و گفتم:
من کی گفتم با پسرها دوست می شم؟
romangram.com | @romangram_com