#پارلا_پارت_82
گفتم:
آره.
علیرضا پرسید:
خونتون کجاست؟
آهی کشیدم و با خودم گفتم:
باز رسیدیم به این قسمت!
سرم را بالا گرفتم و گفتم:
به تو چه؟
علیرضا اخم کرد و گفت:
دختر بد نشو.
گفتم:
دوست ندارم زیاد ازم بدونی. اگه بخوای می تونم دروغ بگم. تا حالا در مورد خونمون به هیچکس راستش رو نگفتم.
او پرسید:
از مامانت حساب می بری؟
گفتم:
یه جورایی!
ترجیه دادم این طور وانمود کنم تا این که راستش را بگویم. می ترسیدم علیرضا ازم زده شود و سراغ ساقی برود. ساقی از من خوشگل تر بود... توانایی این را داشت که پسر به خانه یشان ببرد... لباس هایش از من گران قیمت تر بود... خانه اش هم جردن بود... او در همه چیز از من جلوتر بود. نباید نقطه ی ضعفی نشان می دادم. نمی خواستم ساقی را شکست دهم. فقط می خواستم دور از چشمش یک پسر را با او شریک شوم... برای اهدافی بسیار ساده... دو تا کادو، دو بار مهمان شدن توی رستوران و ضدحال زدن به کیوان! همین! بعد از آن ساقی می توانست علیرضا را برای همیشه داشته باشد. خودم را دلداری دادم و با خودم فکر کردم:
من زود نقشه ام رو عملی می کنم. بعد کنار می کشم.
زیرچشمی نگاهی به علیرضا کردم. تی شرت جذب سفید رنگش اندام خوبش را نمایش می داد. نیم رخش هیچ جذابیتی نداشت. در عوض استیل پشت فرمان نشستنش عالی بود. لازم نبود که برای بار هزارم همه ی ویژگی های خوب او را پیش خودم بررسی کنم. نگاه کردن به تی شرت مارک داری که تنش بود برای مصمم شدنم در این تصمیم کافی بود... تی شرتش بدون شک به اندازه ی حقوق یک ماه من قیمت داشت. علیرضا گفت:
پنجشنبه چی کاره ای؟
romangram.com | @romangram_com