#پارلا_پارت_80
به همین سادگی؟ من جواب خانوم صدیقی رو چی بدم؟
چشم هایم را لحظه ای تنگ کردم و به فکر فرو رفتم... احتمالا دست مزد خوبی بهم می دادند... آرایشگری در خانه! نباید بد باشد. شاید با پولش موفق می شدم که یک کوله پشتی بخرم... بدون توجه به این که دارم مشتری مارال را قاپ می می زنم لبخند زدم و گفتم:
من به جاش می رم. تو که می دونی کار ناخون و بند من از مارال بهتره.
در دل گفتم:
و مارال هم توی مو واقعا از من سره.
المیرا نگاه معنی داری بهم کرد و گفت:
جواب مارال رو خودت باید بدی ها!
من پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
من فقط می خوام تو پیش خانوم صدیقی بدقول نشون داده نشی.
المیرا خندید و آدرس را روی ورقی برایم نوشت... سعادت آباد بود. آهی کشیدم و به سمت در رفتم. چشمم به ساقی افتاد که داشت کار یکی از مشتری هایش را راه می انداخت. وقتی چشم تو چشم شدیم بهم لبخند کمرنگی زد. برایش ب*و*س فرستادم و در دل خدا را شکر کردم که نسبت بهم حساس نشده است.
ساعت یک ربع به هفت بود که از آرایشگاه بیرون آمدم. به سمت انتهای کوچه رفتم تا ماشین بگیرم که چشمم به یک بی ام و ایکس 3 سفید افتاد. قلبم در سینه فرو ریخت. مطمئن بودم علیرضاست... ولی وقتی به خاطر آوردم که او به خاطر من نیامده ... بلکه به خاطر ساقی آمده... ناراحت شدم. دست هایم را در جیب مانتویم کردم و با ناراحتی به راه افتادم. بدون توجه به ماشین علیرضا به سمت پایین خیابان رفتم. دو دقیقه ی بعد صدای بوق های مکرر ماشین را شنیدم. برگشتم و چشم غره ای به علیرضا رفتم. علیرضا شیشه را پایین داد و گفت:
بیا سوار شو بابا! زود باش تا ساقی نیومده.
من گفتم:
مگه دنبالش نیومدی؟
علیرضا خندید و گفت:
نه! می خواستم تو رو ببینم.
من چشم هایم را تنگ کردم و گفتم:
حوصله ت سر رفته بود می خواستی با یه دختری بیرون بری. گفتی چه جایی بهتر از آرایشگاه! یا من نسیبت می شم یا ساقی دیگه!
علیرضا خندید و گفت:
فعلا که دعام م*س*تجاب شد و اونی که بهتره نسیبم شد.
romangram.com | @romangram_com