#پارلا_پارت_79
به هر حال که هنوز بهم پیشنهاد نداده.
مارال چشم هایش را تنگ کرد و گفت:
یه حسی بهم می گه که می ده!
******
***
المیرا ،منشی آرایشگاه، جلو آمد و گفت:
پارلا دو دقیقه صبر کن.
به سمتش چرخیدم و گفتم:
چی شده؟
المیرا گفت:
مارال نیومده... .
می دانستم با یکی از دوست پسرهای سابقش بیرون رفته است. المیرا ادامه داد:
قرار بود بره خونه ی خانوم صدیقی.
اخم کردم و گفتم:
در جریان نیستم.
المیرا گفت:
خانوم صدیقی برای توی خونه شون آرایشگاه می خواست. می خواست که هفته ای یه بار یه آرایشگر که خدمات مو، بند و ناخن بلد باشه بره خونشون. من با مارال صحبت کرده بودم و اون قبول کرده بود ولی الان دیر کرده.
من گفتم:
مارال نمی یاد.
المیرا با تعجب گفت:
romangram.com | @romangram_com