#پارلا_پارت_78
تازه داشتم خودم و راضی می کردم که با علیرضا دوست شم.
مارال با بی قیدی یک سیگار دیگر روشن کرد و گفت:
خب بشو.
خنده ی شیطنت آمیزی کردم و گفتم:
ساقی چی؟
مارال شانه بالا انداخت و گفت:
ساقی هیچی! این روزها همه ی پسرها با دو سه تا دختر دوستن. مگه می خوای با علیرضا ازدواج کنی؟ یا مگه ساقی می خواد با علیرضا ازدواج کنه؟ آخرش جفتتون باهاش به هم می زنید. اگه تو یه کم سیاست به خرج بدی ساقی هیچ وقت نمی فهمه با علیرضا دوست بودی. علیرضا هم یه دو تا کادو برای تو می خره و دو جا می برتت بعدش هم تموم می شه. مگه بقیه چی کار کردن؟ مگه یاسر چی کار کرد؟ همشون این شکلی بودن دیگه! ببین پارلا!
مارال سیگارش را خاموش کرد و ادامه داد:
من و تو که پسرها رو می شناسیم. همیشه هم این طوری فکر می کردیم... پس الان یادت نره هدفمون چی بود! پسرهایی مثل علیرضا به درد ازدواج نمی خورن. خودت که می دونی چه شکلی اند! کسری رو یادته؟ اون پسریه که به درد دوست شدن درست و حسابی و بعد ازدواج می خوره. کسایی مثل علیرضا خیلی هرجایی و هرزه اند. ازدواج با اینا آخر و عاقبت نداره. می بینی که! همین علیرضا با دوست دوست دخترش داره تیک می زنه. قرار ما هم از اول همین بود! پسرهای خیابونی پولدار برای خوش گذرونی و تیغ زدن و تفریح و خنده! هر دختری که یه کم رویایی بشه و روی این پسرها حساب دیگه ای باز کنه همه چیزش رو می بازه.
من که به فکر فرو رفته بودم چیزی نگفتم. مارال سیگاری بهم تعارف کرد و گفت:
بکش یه کم آروم شی.
تفننی سیگار می کشیدم ولی سعی می کردم زیاد نکشم. لب هایم به اندازه ی کافی غیر قابل تحمل بود... دیگر نمی خواستم بدترش کنم. با این حال دستم را دراز کردم و یک نخ سیگار برداشتم و گفتم:
حالا ساقی چرا به مامانش نمی گه؟
مارال گفت:
درسته که مهری خانم خیلی اپن ماینده ولی نه در این حد که ساقی بهش بگه شب پسر اورده خونه.
من گفتم:
به نظرت اگه با علیرضا دوست شم خیلی حرکت پست فطرتانه ای نکردم؟
مارال گفت:
نه بابا!
آهی کشیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com