#پارلا_پارت_77


مارال خندید و گفت:

پَ نه پَ! نشستن دور هم روی نظریه ی نسبیت انیشتین کار کردن.

پرسیدم:

جدی؟

مارال گیج شد و گفت:



چی جدی؟ نظریه ی انیشتین؟

با بداخلاقی گفتم:

نه بابا! منظورم این بود که کاری هم کردن؟

مارال گفت:

من چه می دونم؟ دیگه ساقی اون قدرها هم خر نیست که بیاد همه چیز و جلوی من لو بده.

آهی کشیدم و گفتم:

برای چی این قدر شاکیه؟ از صبح تا حالا داره حرص می خوره.

مارال گفت:

راستش امروز ظهر به من زنگ زد... قبل از این که بره سر کلاس... از دست تو خیلی شاکیه. آخه همین اول دوستیشون علیرضا فقط از تو حرف زده و مرتب سراغ تو رو گرفته. برای همین ساقی یه کم به تو حسودیش شده. توی خر هم که امروز یه راست رفتی سراغش و گفتی دیگه آمار من و به علیرضا نده. ساقی قشنگ می خواد نصفت کنه.

سری تکان دادم و گفتم:

باهاش حرف می زنم.

مارال گفت:

چه قدر تو بی سیاست و پپه ای دختر! اگه می خوای درستش کنی نباید دیگه در مورد علیرضا حرف بزنی. راهش اینه. من که می دونم علیرضا از تو خوشش اومده ولی نمی فهمم چرا با ساقی دوست شده. تو هم برای این که ساقی رو حساس نکنی دیگه در مورد علیرضا حرف نزن.

اخم کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com