#پارلا_پارت_76


با بی حوصلگی پرسیدم:

چه رنگی؟

دختری که رو به رویم نشسته بود و آدامس صورتی بزرگی را مرتب باد می کرد و می ترکاند گفت:

سفید مشکی.

لاک های سفید و مشکی و برق ناخن را جلویم گذاشتم. اخم هایم توی هم بود. از دیدن مکرر سیاوش خسته شده بودم و بابت از دست دادن علیرضا عصبی بودم. ساقی آن روز دیر به آرایشگاه رسیده بود. نتوانسته بودم او را گیر بیاورم و مجبورش کنم که ماجرای خودش با علیرضا را برایم تعریف کند. در ذهنم مرتب صورت علیرضا می چرخید و مرتب به خودم لعنت می فرستادم که چرا با او بهتر برخورد نکرده بودم. علیرضا واقعا دوست پسر معرکه ای می شد. اصولا به ساقی حسادت نمی کردم ولی آن روز داشتم به خاطر حسادت خفه می شدم و به زحمت خودم را کنترل می کردم تا نروم و سوهان را توی چشم ساقی نکنم.

نگاهی به دور و بر آرایشگاه کردم. یک سالن کوچیک شلوغ پلوغ با دکور سفید و قرمز بود. صندلی ها و میزها قرمز بودند و لباس های آرایشگرها و در و دیوار سفید بودند. کنار در ورودی میز منشی بود. بعد از آن به ترتیب محل کار زری خانم، مهری خانم، مارال، ساقی، شهین و من بود. سه اتاق به جز سالن اصلی وجود داشت که یکی انباری، یکی اتاق مخصوص اپیلاسیون و یکی رختکن بود. محل کار من درست رو به روی رختکن بود.

مارال که به طور موقتی مشتری نداشت به رختکن رفت تا سیگار بکشد. من هم نشسته بودم و با سوهان برقی کلنجار می رفتم. وقتی کار مشتریم را تمام کردم به رختکن رفتم و خودم را روی صندلی انداختم و گفتم:

ساقی روی مخمه.

مارال پکی به سیگارش زد و گفت:

چرا؟

آهی کشیدم و گفتم:

با علیرضا دوست شده.

مارال پوزخندی زد و گفت:

آره! تو که رفتی پلیس اومد. کارشون که تموم شد علیرضا نشست کنار ساقی و نیم ساعت باهاش حرف زد. منم که دیدم سرخرم رفتم برای خودم گشت زدم. وقتی برگشتم علیرضا رفته بود. ساقی هم دیگه ناراحت نبود. علیرضا مخش و زده بود و بهش شماره داده بود. فرداش هم ساقی تصادف و بهونه کرد و دانشگاه نرفت. در عوض با علیرضا بیرون رفت و بعد تصمیم گرفتن که دوست شن. شب هم علیرضا رفت خونشون و پول خسارت رو داد و شامم اونجا موند. سوتی هم نده! مهری خانم خبر نداره. شب رفته بوده با دوستاش بیرون.

چینی به بینیم انداختم و با بدبینی گفتم:

یعنی دوتایی خونه تنها بودن؟

مارال لبخند زد و گفت:

آره دیگه!

ابرو بالا انداختم و گفتم:

کاری هم کردن؟

romangram.com | @romangram_com