#پارلا_پارت_74
بدون این که یک کلمه ی دیگر حرف بزند از مغازه بیرون رفت. نگاهم روی روسری خاکستری ثابت ماند. به فروشنده گفتم:
این و می برم.
فروشنده روسری را در پاکتی گذاشت و پولش را بدون ذره ای تخفیف دادن حساب کرد. از مغازه بیرون آمدم. آهی کشیدم و به سمت درب خروج که در طبقه ی همکف بود رفتم. هیچ علاقه ای نداشتم که از جلوی گشت ارشاد رد بشوم. از در که خارج شدم زیر آفتاب دوباره چشمم به سیاوش افتاد. پوفی کردم و گفتم:
چیه؟ تو حتما پلیس مخفی هستی. می خوای کسایی که از این پایین می یان و لو بدی؟
خوشبختانه چشم ها و نگاه ترسناکش زیر عینک دودیش مخفی شده بود. برای همین من هم حسابی دل و جرئت پیدا کرده بودم. به سمتم آمد و گفت:
چه قدر ساده و قابل پیش بینی هستی. می دونستم جلوی من اون روسری رو نمی خری. خریدیش مگه نه؟ حتی می دونستم که از در پایین می یای.
بلند گفتم:
وای خدای من! چه قدر تو باهوشی! به مامانت بگو برایت اسفند دود کنه. ماشاء الله هزار ماشاءالله! هر دختری که چشم و چالش کور نباشه و گشت ارشاد رو ببینه از این در می یاد.
سیاوش شانه بالا انداخت و گفت:
ولی نه دختری که تیپ و قیافه ش مشکلی نداره.
با بی حوصلگی گفتم:
حالا که چی؟ چرا همه امروز برای من روانشناس شدن؟ ببین! من باید برم سرکار. دیرم شده. اصلا قصدت رو از این حرف ها نمی فهمم... .
وسط حرفم پرید و گفت:
قصدم اینه که بهت بگم که زرنگ ترین موجود روی کره ی زمین نیستی. حواست و جمع کن. یه کم بیشتر دور و برت رو نگاه کن.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
چشم بابابزرگ!
بدون این که بهش مهلت بدهم حرف دیگری بزند به سمت میدان صنعت رفتم تا تاکسی بگیرم.
******
******
_ ساقی برای چی آدرس دانشگاه رو به علیرضا دادی؟
romangram.com | @romangram_com