#پارلا_پارت_73


سیاوش شانه بالا انداخت و گفت:

حافظه ی خوبی دارم.

در یک حرکت شجاعانه! یک گام به سمتش برداشتم و گفتم:

چرا هر جا پا می ذارم تو رو می بینم؟ تا جایی که می دونم آدم خلافکاری نیستم که لازم باشه تعقیبم کنی.

سیاوش نگاهی به روسری خاکستری رنگ انداخت و گفت:

باور کنید آخرین چیزی که توی دنیا می خوام دیدار مکرر شماست.

دست به سینه زدم و گفتم:

اوهوم! چه حس متقابل قشنگی.

نگاهم به روسری توی دستش بود... چه قدر قشنگ بود. چطور آن را ندیده بودم... حالا که در دست های او بود... دیگر نمی شد خریدش. سیاوش رد نگاهم به روسری را گرفت. من نگاهم را به صورتش دوختم و به نیم رخمش زل زدم و گفتم:

شما احیانا نباید اون پایین باشید؟ نباید به دخترهای مردم بگید که چرا جوراب پاشون نیست و یا چرا پسرها شلوار فاق کوتاه می پوشن؟

سیاوش روسری را روی پیشخوان گذاشت. دستش را در جیب شلوار لی مشکی اش کرد و گفت:

برای آدم هایی که دنیاشون به اندازه ی آینه ی میز آرایش توی اتاقشون کوچیکه، ترس به بزرگی ون های گشت ارشاده.

من چند بار پشت سر هم پلک زدم. یک کلمه از حرف هایش را نفهمیده بودم. سر تکان دادم و گفتم:

اوه چه سنگین بود! من که نتونستم هضمش کنم ولی جناب سروان... افسر... سرهنگ... سردار... سرباز یا هر چیزی که هستی! توی دنیای بزرگ و عظیم شما چیزهایی دیگه ای هم به اسم قتل و ت*ج*ا*و*ز و آدم ربایی و قاچاق انسان و صادر کردن دخترهای باکره و دزدی و هزار تا کوفت و مرض دیگه هم هست که رسیدگی بهش کار امثال شماست. پس شاید این دنیای شماست که اون قدر کوچیکه که مشکلاتش اندازه ی قلیون کشیدن توی سفره خونه ها و بدحجابی و دوست پسر داشتن و پارتی رفتنه. بهتر نیست نیروهاتون و جای دیگه ای متمرکز کنید؟

سیاوش که خشکی نگاهش کم کم رنگ می باخت گفت:

شاید برای همین چیزها من اون پایین نیستم و دنبال شما راه افتادم.

پوزخندی زدم و گفتم:

من بهتون اطمینان می دم که هیچ علاقه ای به ت*ج*ا*و*ز کردن ندارم.

لب های سیاوش کمی کشیده شد و جدیت نگاهش محو شد. از صدای نفسش هایش فهمیدم که دارد آهسته می خندد. بعد یک دفعه همه ی این حالت ها در او از بین رفت و گفت:

بامزه بود.

romangram.com | @romangram_com