#پارلا_پارت_72


اخم کردم و گفتم:

وا؟ آقا من خیلی هم خریدارم.

فروشنده چشم غره ای بهم رفت و گفت:

نصف روسری های مغازه رو نشونت دادم ... من اصلا به شما جنس نمی فروشم.

کیفم را روی شانه ام جا به جا کردم و گفتم:

وظیفه ت آقا! برای همین اون پشت وایستادی.

چشم غره ای به فروشنده رفتم و از مغازه بیرون رفتم. وارد مغازه ی دیگری شدم ولی هنوز اخم هایم توی هم بود. آن جا هم چیز به درد بخوری به چشمم نخورد. چرخیدم تا از مغازه خارج بشوم. یک دفعه چشمم به مرد سیاهپوشی افتاد که دم در ایستاده بود. قلبم در سینه فرو ریخت. احساس کردم فشارم پایین افتاد و دست هایم یخ زد. ناخودآگاه دستم به سمت مقنعه ام رفت و موهایم را تو دادم. از خودم بدم می آمد که آن طور در برابرش می لرزیدم. نگاه خشک و غیردوستانه اش باعث می شد بی اختیار خودم را جمع کنم. او با آن لباس های سیاه گام های بلندی برداشت و کنارم ایستاد. من ناخودآگاه با دیدنش یک قدم به سمت عقب برداشتم. ترجیه دادم نگاهش نکنم تا بیشتر از این در رنج و عذاب نیفتم. مثل هروقتی که چشمم بهش می افتاد با خودم فکر کردم که او مظهر تمام چیزهایی است که از آن ها متنفرم. عطر مردانه اش بوی سرد و نافذی داشت و سرمای آن تا مغزم را به سوزش می انداخت... درست مثل خودش سرد بود... مثل نگاهش... مثل وجودش.

سیاوش با لحنی که دقیقا به خشکی کلامش بود گفت:

روسری می خریدی؟

نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم. در دل گفتم:

چرا همه ی آدمای دور و بر من کورن؟ خب می بینی که این همه روسری جلویم پخش و پلا شده.

در ذهنم تصاویر مسخره ای تکرار می شد... میل عجیبی داشتم که او را به عقب هل بدهم و از آن محیط فرار کنم. ولی هر بار که در ذهنم به سمتش حمله می کردم او برنده می شد و این من بودم که شکست می خوردم.

او به فروشنده اشاره کرد که یک روسری خاکستری رنگ برایش بیاورد. من صدای لرزان خودم را شنیدم که گفت:

من ازت نخواستم که برایم روسری انتخاب کنی.

سیاوش ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

منم برای شما خرید نمی کنم.

پوزخندی زد که از صدتا ناسزا و چشم غره هم بدتر بود. رنگ صورتم از خجالت سرخ شده بود. خواستم از مغازه بیرون بروم که سیاوش گفت:

خانوم جمیله حقی! درست می گم؟

نفس عمیقی کشیدم و تا حدودی به خودم مسلط شدم. به طرفش برگشتم و گفتم:

پرونده م و خیلی با دقت مرور کردی.

romangram.com | @romangram_com