#پارلا_پارت_71


علیرضا آهنگ را دوباره از اول گذاشت. من هم ساکت بودم و گوش می دادم. آن آهنگ را خیلی دوست داشتم.



***

دم میلادنور گشت ارشاد ایستاده بود... با تعجب به جلوی پاساژ نگاه کردم. جلوی هر کدام از درها یک ون و یک ماشین پلیس ایستاده بود. یک ون و یک ماشین پلیس هم توی خیابان ایستاده بود. با دهان باز به این منظره نگاه کردم. علیرضا نگاهی به سرتاپای من کرد و گفت:

فکر نمی کنم بهت گیر بدن.

سرم را به طرفش چرخاندم و گفتم:

نه! من می ترسم پیاده شم... از پلیس ها خوشم نمی یاد.

علیرضا گفت:

باشه... می رم جلوتر نگه می دارم. اون وقت از اون پایینش که رستوران داره برو تو.

سری به نشانه ی تاسف تکان دادم و گفتم:

هر کی از خارج بیاد و این منظره رو ببینه فکر می کنه که الان دزدهای مسلح ریختن توی پاساژ که این همه پلیس اینجا جمع شده.

علیرضا ماشین را نگه داشت. من رو به او کردم و گفتم:

خب من دیگه برم... ممنون... خداحافظ.

علیرضا سریع گفت:

پارلا یه لحظه صبر کن... .

وسط حرفش پریدم و در حالی که از ماشین پیاده می شدم گفتم:

ببین علیرضا! هر حرفی که می خوای برای زدن مخ من بزنی پیش خودت نگه دار. تو اولین پسری نیستی که سر راهم قرار گرفته. من مثل بقیه ی دخترها نیستم که با دو تا جمله ی عشقولانه خر بشم. من خودم همه رو خر می کنم. اکی؟ بیخودی خودت و خسته نکن.

از ماشین پیاده شدم و بدون این که پشت سرم را نگاه کنم به طرف پاساژ رفتم.

طبق روال هر سال می خواستم برای الهه روسری ابریشم بخرم. او سلیقه ی من در انتخاب روسری را خیلی دوست داشت. من هم معمولا برای الهه خیلی خلاقیت به خرج نمی دادم و هر سال برایش روسری می خریدم. داخل پاساژ خلوت بود. بیشتر مردمی که از کنارم رد می شدند هنوز توی شک دیدن گشت ارشاد بودند. من یکراست به سمت یکی از روسری فروشی های طبقه ی دوم رفتم. وارد مغازه شدم. داخل مغازه خلوت بود. در عرض یک ربع باعث شدم فروشنده نصف روسری های ابریشم را از جایش بیرون بکشد و جلویم پهن کند. هیچ کدام از روسری ها به دلم نمی نشست. فروشنده که دیگر کم مانده بود دود از سرش بلند شود گفت:

خانوم شما خریدار نیستی.

romangram.com | @romangram_com